#_به_من_بگو_لیلی_پارت_408
نسیم کسی نبود که در مورد زندگی شخصیش به دیگران جواب پس بده. چرا توی این شهر بزرگ هم کسی اجازه نداشت با استاندارد های خودش زندگی کنه؟!
- نه، ایشون برادرم نبود.
- پس...
فرشته با دیدن نگاه جدی نسیم جمله اش رو ادامه نداد و به جاش گفت: لباس هات رو در بیار... مزاحم نباشیم؟
- نه خواهش می کنم... من الان برمی گردم.
وارد اتاقش شد و وسایل پخش و پلایی که هنوز جمع نکرده بود، توی ذوقش زد. چند تکه ای رو جمع کرد و باقی رو برای بعد گذاشت. لباس هاش رو سریع عوض کرد و چند دقیقه ای هم با شستشو گذروند. بعد به پذیرایی برگشت و چای ساز رو روشن کرد که فرشته تشکر کرد و گفت: وقت چایی نیست عزیزم. بیا بشین یه دقیقه!
نسیم خاموشش کرد و گفت: چیزی شده فرشته خانوم؟
- نه عزیزم.
- چرا شقایق نیومده؟
- داشت یه چیزی واسه ناهار درست می کرد.
از آشپزخونه بیرون رفت و کنارشون نشست. حدس می زد که فرشته خانوم این وقت روز برای نصیحت های مادرانه در زمینه ی حفظ آبرو، سراغش اومده ولی دلیل اومدن یاسمن رو نمی فهمید. مادر و دختر نگاهی به هم انداختند. نسیم با لبخند گفت: بفرمایید! میشنوم.
romangram.com | @romangram_com