#_به_من_بگو_لیلی_پارت_309
- همه اش یه نصفه نارنگی بود!!!
بشقاب رو بلند کرد تا کارن یکی برداره. اما کارن با سر رد کرد. پالتوش رو در آورد و روی کاناپه نشست. به صورت لیلی زل زد تا شروع کنه. در حالیکه دفترچه رو باز می کرد گفت: حالا که من به کارم نرسیدم و وسط جلسه ایم... حرف برای گفتن زیاده.
مشغول خوندن شد. کارن گفت: البته که زیاده!
لیلی بعد از دو دقیقه به حرف اومد: پیشنهاد ازدواج؟؟؟
کارن خنده اش رو خورد. لیلی دفترچه رو پایین گذاشت و پرسشی نگاه کرد. کارن جواب داد: جزء اتفاق های خوب به حساب میاد دیگه!
صورتش خیلی تماشایی بود. کارن ادامه داد: البته من همون موقع رد کردم!
لیلی سری تکون داد و با لبخند، پیشونیش رو خاروند. بعد یهو جدی شد و گفت: تا یادم نرفته بگم...
بین کاغذهای روی میز گشت و در نهایت کارتی رو نشون داد. بعد کارت رو لبه ی میزش گذاشت و گفت: من با بچه ها زیاد کار کردم ولی تخصصم کودک نیست. این خانم یکی از دوستان منه. میخوام ازتون خواهش کنم...
کارن از لحن جدی صداش تعجب کرد. اخمی از دقت و توجه روی پیشونیش نشست. لیلی ادامه داد: خواهش کنم که پسرتون رو چند جلسه پیشش ببرید. با چیزهایی که این مدت شنیدم، می دونم که شرایط برای پسرتون قطعاً چند برابر سخت تر از دایی و پدرشه.
کارن دویدن سرما و کرختی رو توی رگ های تنش حس کرد. بی حرکت به زن رو به روش خیره شد و برای لحظه ای بدنش به لرزه افتاد. کامی! داشت از کامی حرف می زد... از کامی می پرسید... بالاخره چیزی که ازش وحشت داشت سرش اومد... باید از کامی حرف می زد. می تونست؟! نه! نمی تونست. اصلاً نمی تونست. آب دهانش رو قورت داد و به صورت مبهوت لیلی خیره موند. چی باید می گفت؟
- حالتون خوبه؟
نه، حالش خوب نبود.
romangram.com | @romangram_com