#_به_من_بگو_لیلی_پارت_264
- غریب نواز!
خودش هم از صدای اخطار آمیزش تعجب کرد. لیلی با تردید نگاهش می کرد. حواسش رو به خیابون داد. چند ثانیه بعد، داخل یکی از فرعی ها پیچید که از خیابون بیرون بره. همزمان گفت: دیگه چه چیزهایی بهت گفته؟
- مجبور نیستم با کسی در میون بذارم.
- چطور من مجبورم؟!!
- که یه مشت دروغ تحویلم بدی؟
- کدوم دروغ؟
- ...
- من کی گفتم زنده است؟ تو نپرسیدی... خودت تو دهنم گذاشتی که از زنم جدا شدم؛ که اتفاقاً حقیقت داره.
- خیابون رو اشتباه رفتی.
اشتباه نرفته بود. فقط می خواست از اون بلوار رد نشه. بلواری که یه بار نصفه شب، توش با غزاله کورس گذاشته بود. اون اوایل ِ آشناییشون، خریتی نبود که نکرده باشند. همیشه هم انقدر خوش می گذشت که انگار همون لحظه های با هم بودن، همون خاطره ها برای یک عمرشون کافیه... اما نبود.
- از این ور هم راه داره.
romangram.com | @romangram_com