#_به_من_بگو_لیلی_پارت_261

کارن با دهن باز به لیلی خیره شد. چی می گفت؟ شاید از رفتار اخیرش چیزی دستگیرش شده بود. لیلی ابروهاش رو بالا فرستاده بود و لبخند کمرنگی روی صورتش داشت. توی همچین شرایطی داشت شوخی می کرد؟ جمله اش رو ادامه داد: چون من مجبورت کردم.

کارن اخم عمیقی کرد تا لیلی لبخندش رو جمع کنه. موفق هم شد. صدیقی داشت از پله های جلوی در پایین می اومد. کارن رو بهش گفت: عذر می خوام آقای صدیقی! حق با شماست. شاید کاری ازم ساخته باشه. کجا بود؟ بنیاد!

صدیقی لبخند بی جونی زد و نگاه نامطمئنش رو به ماهان دوخت. ماهانی که حالا با چشم های درشت شده برای کارن خط و نشون می کشید. صدیقی گفت: پس سلام من رو به دکتر کوچولو برسونید!

خداحافظی کوتاهی کرد. جمله ای به ماهان گفت و از حیاط بیرون رفت. لیلی با ماهان اومده بود، حتماً ماشین نداشت. کارن بدش نمی اومد ماهان رو سر جاش بنشونه. رو به لیلی گفت: با ماشین من میریم...

لیلی با تعجب به ماهان خیره شد. کارن اضافه کرد: من که دارم همین مسیر رو میام، لازم نیست مزاحم آقای غریب نواز بشید.

ماهان با دست لیلی رو سمت در راهنمایی کرد و مودبانه گفت: مزاحمتی نیست!

- نکنه شما هم می خوایید کسی رو ویزیت کنید؟ یا نه، به بچه ها مشاوره ی حقوقی بدید!

ماهان سر جاش متوقف شد و حرفی نزد. کارن دوباره گفت: مگر اینکه خود خانوم دلش بخواد با شما بیاد!

و جوری به لیلی نگاه کرد که منظورش رو بگیره. لیلی با لبخند سمت ماهان چرخید و گفت: پس من با ایشون میرم... می دونم شما قرار بود پرونده های شامل عفو رو بررسی کنید. وقتتون رو نمی گیرم.

ماهان چند لحظه توی سکوت به لیلی نگاه کرد و با صدای کارن چشمش رو برگردوند؛ که گفته بود: دیر نشه!!!

ماهان سری تکون داد و به ساختمون برگشت. کارن پاکت سفید رو محکم از دست لیلی بیرون کشید و سمت در راه افتاد. پاکت رو توی شیار صندوق موسسه فرو کرد و از همون جا گفت: منتظر چی هستی؟

لیلی هم حرکت کرد و همراهش بیرون رفت. ده دقیقه ی اول رانندگی توی سکوت کامل گذشت تا اینکه کارن پرسید: باز به خاطر آلودگی هوا ماشین نیاوردی؟

romangram.com | @romangram_com