#_به_من_بگو_لیلی_پارت_148
- صندلی ریاست یه بیمارستان.
یکی از ابروهای دختر بالا رفت و گفت: خیلی های دیگه هم زحمت می کشند.
- اون ها به من ربط ندارند.
دختر صندلی رو از حرکت متوقف کرد و جدی گفت: همه ی ما به هم ربط داریم. با این طرز تفکر می خواید رئیس یه جایی مثل بیمارستان بشید؟!
- حدس می زنم می خوایید امضای اون برگه ها رو باز هم عقب تر بندازید!
- چایتون سرد شد!
کارن دوباره پوزخند زد. حرف های این دختر براش اهمیتی نداشت، حتی فکری که در مورد کارن می کرد... بی خیال لیوان رو از روی میز برداشت و بدون قند جرعه ای خورد. یه فرصت کوتاه سکوت بد نبود. از جاش بلند شد و با لیوان به طرف یکی از پنجره های اتاق رفت که همیشه لوردراپه اش تا آخر جمع شده بود و نمای بیرون رو به رخ می کشید. صدای محسنی به گوشش خورد: فکر می کنم اون دعوا بیشتر ناشی از عدم رضایت شما از جایگاهتونه. شما خیلی بلندپروازید. موندم چطور به موسسه ی ما میایید!!
خود کارن هم دقیقاً جوابش رو نمی دونست. فقط گفت: به هر حال، می بینید که من الان تو کنترل هیچ چیز، مشکلی ندارم... بهتر نیست سر کارم برگردم؟
دختر چشم هاش رو ریز کرد و پرسید: اینطور فکر می کنید؟
کارن ابروهاش رو بالا انداخت و دوباره سمت پنجره نگاه کرد. از این زاویه پارک کوچیکی دیده می شد که درخت های تزیینی داشت. روی نیمکت ها زیاد شلوغ نبود. جای دنجی به نظر می رسید.
- جای آرومیه!
romangram.com | @romangram_com