#_به_من_بگو_لیلی_پارت_146


کارن از بحث و جدل خسته شده بود. یک ساعت حرف زدن که به جایی برنمی خورد! همین حالا هم یک ربعش گذشته بود. شروع کرد: صبح ها از خواب بیدار می شدم، می رفتم بیمارستان، اگر وقت جراحی داشتم انجام می دادم، اگر مریض بستری داشتم چک می کردم، اگر ملاقات خاصی داشتم رسیدگی می کردم، بعد ناهار می خوردم، استراحت می کردم، عصر می رفتم مطب ویزیت می کردم، شام می خوردم... گاهی بیرون... بعد می رفتم خونه، می خوابیدم. بعضی از روزهای هفته رو هم تو دانشگاه می گذروندم.

- چه پرکار! شغلتون رو دوست دارید؟

- خیلی زیاد.

- بیشتر بیمارستان یا دانشگاه؟

- فرقی نمی کنه... بیمارستان کاربردی تره.

- توضیح می دید؟

دختر به صندلیش تکیه داده بود و مثل بچه هایی که آماده ی قصه شنیدن شدند، صندلی رو روی خط نیم دایره ای می چرخوند. کارن روی کاناپه راحت تر نشست.

- اونجا ارزش کاری که می کنم رو بیشتر می دونند. با آدم هایی برخورد دارم که مدت زیادی تو نوبت بودند، می دونند با چی طرفند. من متخصص مغز و اعصابم... کارم حساسه. ولی تا جایی که از دست یه پزشک برمیاد، کسی رو ناامید نکردم... هیچ می دونی برای یه بیمار تومور مغزی چه مفهومی داره؟

محسنی سرش رو پایین انداخت. چند لحظه بعد بلند کرد و پرسید: وقتی از اتاق عمل بیرون میایید و صورت خانواده ها رو می بینید... تو اون لحظه چه حسی دارید؟

- جراحی های من گاهی طول می کشه... وقتی تموم میشه خیلی خسته تر از این حرف هام!

- یعنی م*س*تقیم با خانواده ها حرف نمی زنید؟


romangram.com | @romangram_com