#به_من_بگو_کی_هستم؟_پارت_197

صداش قطع و وصل مي شد فقط شنيدم كه گفت ما توي جنگليم.

با هق هق گفتم:

_عجله كنين مهبد...مهبد...

تماس قطع شد و آنتن پريد.

روي زمين نشستم و سر مهبد رو توي بغلم گرفتم.

چشم هاي خستش رو به سختي باز كرد و سعي كرد چيزي بگه بهش نزديك تر شدم تا صداش رو بشنوم.

مهبد- ت...تو...تو بلاخ...بلاخره تونستي.

با چشم هاي اشكي سرم رو تكون دادم و گفتم:

_اره... ما تونستيم... طاقت بيار مهبد خواهش ميكنم. عمو شهروين توي راهه.

مهبد سرفه اي كرد و خون بالا آورد. اشك از كنار پلك هاش مي خزيد و با خون هاي مخلوط مي شد.

دستم رو گرفت و فشرد.

سعي داشت چيزي بگه كه با گريه گفتم:

_خواهش مي كنم مهبد چيزي نگو خواهش ميكنم استراحت كن.

سرفه اي كرد و دوباره خون از گوشه لبش جاري شد و روي لباسم ريخت.

صداي ضعيفش توي گوشم پيچيد.

-حتي...حتي بعد از مرگمم عاشقت مي مونم.

اين بود اخرين حرفش.

دستم رها شده بود.


romangram.com | @romangram_com