#به_من_بگو_کی_هستم؟_پارت_195
اين رو گفت، دو طرف صورتم رو گرفت پيشونيم و بوسيد و ازم جدا شد با سرعت به جلو دويد و يهو تبديل شد.
گرگ دوست داشتني من دوباره برگشته بود.
سرش رو بالا گرفت. زوزه ي بلندي كشيد و با چهره اي كه لرز به تن هرموجود زنده اي مي انداخت منتظر حريف سرسختش شد.
طولي نكشيد كه از لابه لاي درخت هاي رو به روم روح سفيد پوشي با صورتي آغشته به خون با سرعتي باورنكردني بيرون اومد و درحالي كه چشم هاي سفيدش رو به من دوخته بود به سمتم حمله ور شد. مهبد با يه جهش بلند به سمتش دويد و گلوش رو توي پنجوان قدرتمندش گرفت.
گلوي اون موجود رعب آور رو فشرد و به سمتي پرتش كرد. سفيد پوش عجيب با درخت بزرگي برخورد كرد. روي زمين افتاد و محو شد.
طولي نكشيد كه تعداد زيادي از همين موجودات به سمت مهبد حمله ور شدن. مهبد با هم
شون مبارزه مي كرد و تنش پر از زخم و خراش شده بود.
اشك هام صورتم رو شسته بودن و باهر زخمي كه روي تن مهبد شكل مي گرفت خنجري توي قلبم فرو مي رفت.
مدتي گذشت. حالا ديگه خبري از روح ها نبود و مهبد زخمي و خوني ، نيمه جون روي زمين افتاده بود.
خواستم به سمتش بدو ام كه يهو يه گرماي سوزنده جلوم ظاهر شد و باعث شد يهو چشم هام رو ببندم.
با صداي خنده هاي شيطانيش شناختمش و چشم هام رو باز كردم.
شايان با اون چهره ي ترسناكش درحالي كه بين زمين و آسمون معلق بود بهم زل زده بود.
به چهرش كه نگاه مي كردم ياد حرف الهه افتادم. شايان روح پاكي داره...
بهش زل زدم و گفتم:
_چرا اين كار رو ميكني؟
شايان- چون چيزي مال خودم بوده و ازم دزديده شده رو پس بگيرم.
پوزخندي زدم.
_خاله ملورين يه انسانه و يه انسان هم فقط به خودش تعلق داره...
romangram.com | @romangram_com