#به_من_بگو_کی_هستم؟_پارت_184

اونجا تابوت عهد رو میبینه و بهش تعظیم می کنه. ده شبانه روز درحالی که بدنش خونریزی داره تابوت رو ستایش میکنه و بعد از ده شبانه روز نیمه های شب درحالی که از خستگی زیاد بدنش ضعیف شده و چشم هاش از گریه زیاد جایی رو نمیبینه یه نور وسط بال های فرشته ها میبینه و از هوش میره ...وقتی بهوش میاد میبینه توی تختش توی قصره. الهه آناهیتا بچه ی مرده ی توی شکمش رو با نیرویی اسرار آمیز زنده میکنه و مادرم رو توی حیاط کاخ پیدا میکنن و اینجوری میشه که من با نیروی خالص الهه آناهیتا به دنیا میام و مخفیانه بزرگ می شم.

بعد از تموم شدن حرف های عمو شهروین بهت زده فقط بهش خیره شده بودم.

عمو شروین- این یه نیروی الهی هستش که نیمی از اون الان توی وجود تو هست نیسای عزیزم. درسته شایان نیمی از وجودت رو شیطانی کرده ولی نیمه ی الهیی تو میتونه بهش غلبه کنه.

مهبد- چجوری باید معبد الهه آناهیتا و تابوت عهد رو پیدا کنم و باید چیکار کنیم؟

عموشهروین- فردا به سمت مازندران برین...نیسا می تونه پیداش کنه چون خودش حسش میکنه فقط باید بوی نیلوفرآبس رو دنبال کنه تا بهش برسه...

رو به من کرد و ادامه داد:

-وقتی تونستی وارد معبد بشی و تابوت عهد رو دیدی الهه آناهیتا رو صدا بزن اما یه کار دیگه باید انجام بدی.

قبل از ورود به اتاقی که تابوت توی اون قرار داره باید از نگهبان های معبد لباس مخصوص و زره رو بگیری و تنت کنی تا بتونی نزدیک تابوت بشی اما یه چیز یادت باشه... مدت زیادی به تابوت نگاه نکن و به هیچ عنوان لمسش نکن. الهه آناهیتا بین بال های فرشته های کوچیک ظاهر میشه.

اون میتونه شایان رو نابود کنه.

عمو شهروین تا اخر شب مشغول توضیح دادن درباره ی تابوت مرموز عهد بود تابوتی که توی کل جهان چرخونده شده و نسخه ی اصلیش توی معبد الهه آناهیتا پنهون شده معبدی کشنده و خطرناک با محافظایی که هرکسی قادر به دیدنشون نیست.

توی تختم دراز کشیده بودم و به حرف های عمو شهروین فکر می کردم.

پارسال این موقع به شدت داشتم واسه ی کنکور درس می خوندم و هیچ وقت فکر نمی کردم که این اتفاق های عجیب واسم بیافته و اگه کسی راجب چیزی مثل الهه آناهیتا و تابوت عهد می گفت بهش می خندیدم و باور نمی کردم اما با چیز هایی که این چند وقت دیده بودم همه این چیز ها منطقی می اومد.

انقد افکارم متناقض و پیچیده بود که نفهمیدمکی و چجوری خوابم برد!

صبح با نواش دستی روی سرم از خواب بیدار شدم.

خاله ملورین کنار تختم نشسته بود و موهام رو نوازش میکرد. لبخندی به صورت مهربونش پاشیدم و سرجام نشستم.

-سلام صبح بخیر

خاله ملورین-سلام عزیزم صبحت بخیر. خوب خوابیدی؟

-اوهوم مرسی


romangram.com | @romangram_com