#به_همین_سادگی_پارت_93
بلند شد و من خاک پشت شلوارش رو تکوندم. نذاشت ادامه بدم و دستم رو گرفت و کشید تا بلند بشم و قفل کرد انگشتهاش رو بین انگشتهام. امشب انگاری شب برآورده شدن آرزوهای من بود، محبت میکردیم به هم، غیر مستقیم و ساده.
-خلوت کردین؟
هم زمان با هم در ورودی رو نگاه کردیم، به امیرمحمدی که با امیرسامِ بغلش و نفیسهی کنارش آماده رفتن بودن.
-دارین میرین داداش؟
امیرمحمد نگاه از روی دستهای گره کرده ما گرفت و امیرعلی انگشتهام رو فشار نرمی داد.
-آره، فقط اومده بودیم مامانبزرگ و بابابزرگ رو ببینیم، شام خونهی بابای نفیسه جان دعوتیم.
نگاه نفیسه به من اصلا مثل سرشبی نبود، انگاری زیادی دلخور بود به جای من. این اولین دیدار رسمیمون بود بعد از جلسه عقدکنون و عجب جاریبازیی شده بود امشب.
چند قدم نزدیکتر اومدن که لبخندی به صورت نفیسه زدم، عادت نداشتم به دلخور بودن و دلخوری.
-کاش میموندین برای شام، سلام به مامان و بابا برسونین.
یه تای ابروش از روی تعجب بالا رفت، لابد انتظار اخم داشت از من.
romangram.com | @romangram_com