#به_همین_سادگی_پارت_92
دست کشید بین موهاش و کمی شونهوار عقبشون زد.
-میدونم؛ ولی قبول کن جامعه هم توی تغییر دیدگاهها بینقش نیست.
-حرفت رو قبول دارم؛ ولی نمیشه که از واقعیت فرار کرد، باید قبولش کرد. مهم اینه که تو دیدگاه درست رو به عنوان پدر نشونِ بچهت بدی، یادش بدی برای آدمها به خاطر خودشون احترام قائل بشه؛ حالا میخواد اون فرد یه زحمتکش باشه مثل یه رفتهگر شهرداری یا یه غسال مثل عمواکبرِ تو یا رئیس یه شرکت بزرگ و مهم اینه باید بدونه هرکسی که زحمتی میکشه باید ازش تشکر کرد و هر شغلی جای خودش پر از احترامه به خصوص شغلهایی که با این همه سختی هر کسی حاضر نیست به عهده بگیره و قبول مسئولیت کنه. به نظر من این آدمها بیشتر قابل احترام و ستودنیان، باید همهی ما این رو یاد بگیریم و یاد بدیم.
باز هم خیره شد به چشمهام و من عاشق این حس خاصش بودم.
-قشنگ حرف میزنی خانومی.
باز هم دلم رفت برای خانومی گفتنش و انگار امشب قبولم کرده بود به عنوان خانومی بودن زندگیش، درست جایی کنار خودش.
دستهاش جلو اومد و برای اولین بار روی موهام نشست. موهایی رو که باز از روی حرص و عصبانیت به هم ریخته بودم رو مرتب کرد و برد زیر شال؛ شاید این هم یه جور نوازش بود که خواسته بود زیر غرور مردونهش بپوشونه. من هم به جای بیقراری، دوباره کیلو کیلو آرامش به خورد وجودم میرفت. دنبالهی شال رو روی شونهم انداخت و من با همه عشق نگاهش کردم و با ناز گفتم:
-ممنون.
لبخندی زد، گرم گرم مثل گرمی آفتاب اول بهار که کنار نسیم سرد و خنک لذت داشت و وجودم رو گرم کرد.
-بریم توی خونه، هوا سرده.
romangram.com | @romangram_com