#به_همین_سادگی_پارت_361


-نه. دارم فکر می‌کنم عطیه قراره چه ریختی خونه‌م رو بچینه، هر چند هر جور چیده باشه سر خونه‌ی خودش تلافی می‌کنم.

-رسیدیم یکی دو روز استراحت کن بعد خودم کمکت می‌کنم هر جور خواستی خونه‌ت رو بچینی.

غرق خوشی شدم از حرفش و طعم زندگی مشترک رو از حالا داشتم می‌چشیدم.

- قول دادی ها، باز دو روز دیگه نیای خونه بگی خانوم نهار بده خسته‌م؛ خانوم شام بده خسته‌م و خانوم حال ندارم فوتبال داره.

دستش رو گرفت جلوی دهنش، از خنده شونه‌هاش لرزید که گفتم:

-هر چند که همچین هم وسایل سنگینی ندارم جابه‌جا کنم، مبل رو که حذف کردی؛ سرویس تخت خواب هم که نذاشتی بخرم.

خنده‌ش رو جمع کرد.

-آخه خونه‌ی نقلی ما مبل می‌خواد چی‌کار عزیزم؟ زمین خدا مگه چشه؟ بعدش هم این همه آدم روی زمین می‌خوابن ما هم مثل اون‌ها، حالا تو روی زمین خوابت نمی‌بره؟

-تو کنارم باشی و بغلم کنی من روی سنگ هم می‌خوابم.

زد زیر خنده و من از جمله‌ای که بی‌پروا گفته بودم گونه‌هام گل انداخت و خجالت‌زده گفتم:

romangram.com | @romangram_com