#به_همین_سادگی_پارت_359


سر که بچرخونی یه طرف حرم علمدار کربلا باشه و یه طرف حرم آقام امام حسین(ع).

سرم رو تکیه دادم به شونه‌ی امیرعلی که داشت برام زیارت عاشورا می‌خوند. نگاهم رو چرخوندم روی گنبد طلایی و پرچم سرخش و توی دلم گفتم «ممنونم آقا.» اشک‌هام ریخت، من امیرعلی رو مدیون همین آقا بودم و چه‌قدر خوشبخت که به جای جلسه عروسی شده بودم مهمون این بهشت و لباس عروسم شده بود چادر نمازم. با سجده رفتن امیرعلی، من هم به سجده رفتم روی سنگ‌های خنک بین‌الحرمین و با امیرعلی ذکر سجده‌ی شکر آخر زیارت عاشورا رو زمزمه کردم.

سر که بلند کردم، امیرعلی اشک‌هاش رو پاک کرد از روی گونه‌ش و به صورتم لبخند زد.

-قبول باشه.

-ممنون هم چنین.

-راستی مامان زنگ زد گفت هماهنگ کردن حسینیه رو برای شام و استقبال.

لبخند رضایت‌مندانه‌ای زد.

-دستشون درد نکنه.

-ولی کاش جلسه‌ی عروسیمون رو هم می‌گرفتیم.

خسته شده بودم از این حرف تکراری، کلی التماس کرده بودم تا راضی شده بودبه این سفر معنوی به جای جلسه گرفتن.

romangram.com | @romangram_com