#به_همین_سادگی_پارت_346


از اتاق که بیرون اومدم محکم خوردم به امیرعلی، خدای من! نکنه حرف‌هامون رو شنیده باشه!

با ترس سرم رو آوردم بالا و یه دفعه گفتم:

-سلام.

چشم‌هاش هم خندون شد هم مشکوک.

-در روز چند بار سلام می‌کنی ؟ علیک سلام، حالا چرا هول کردی؟

حالتش که می‌گفت چیزی نشنیده؛ ولی لرزش صدای من دست خودم نبود، نگاهم رو دزدیدم.

-کی من؟ نه اصلا.

-محیا من رو ببین، مطمئنی؟

نمی‌تونستم به چشم‌های امیر علی نگاه کنم، نگاه کردن به چشم‌هاش یعنی خود اعتراف.

سرم رو چرخوندم و نگاه کردم به چونه‌ش.

romangram.com | @romangram_com