#به_همین_سادگی_پارت_338
-من؟
دست به سینه شدم و سعی کردم نگاهش نکنم.
-نه پس من. حرفهات رو قبول دارم؛ ولی تو جوری اخم کردی انگار من این کار رو انجام دادم و تو ناراضی هستی، این همه جلسه عروسی رفتیم تو جوری من رو دیدی که به نظرت...
ادامه جملهم رو خوردم و خجالت کشیدم بگمش.
- نه اصلا، منظورم این نبود.
اخمهام باز شد و مثل بچهها لب چیدم.
-خب پس چی؟ تو میتونی همین اعتقاداتت رو دوستانه بهم بگی و بعدش هم دستور ندی. وقتی اینجوری اخم میکنی، به خاطر کاری که انجامش ندادم دوست ندارم.
-دل نازک شدی.
عوض این جمله دلم یه جمله دیگهی میخواست، عادت کرده بودم بعدِ مهربون شدنش به جملههای ناب.
کشیده گفتم:
romangram.com | @romangram_com