#به_همین_سادگی_پارت_333


-چرا آخه؟

نگاه عاقل اندر سفیهی به من انداخت.

-محیا یعنی نمی‌دونی چرا؟ علی پسر عمواکبره.

شونه‌هام رو بالا انداختم.

-خب باشه، ربطش؟

امیرعلی پوفی کشید و من فهمیدم چه حرف مزخرفی گفتم وقتی دلیلش رو می‌دونم.

-حالا اگه جواب عطیه مثبت باشه دیگه مشکلی نیست؟

خندید به من که این‌قدر مسخره حرف قبلیم رو پوشوندم. با دست آزادش چادرم رو که روی شونه‌هام افتاده بود کشید روی سرم.

-شما جواب مثبت رو از عطیه بگیر، نخیر دیگه مشکلی نیست.

آفتاب‌گیر ماشین رو دادم پایین تا خودم رو توی آینه کوچیکش ببینم.

romangram.com | @romangram_com