#به_همین_سادگی_پارت_284
لبهاش رو جمع کرد توی دهنش.
-اگه بدونی چیکار کردم با صورتت.
آچارهای دستش رو روی زمین رها کرد و از من دور شد.
-بیا ببینم.
به حرفش گوش کردم. من رو برد پشت یه دیوار که روشویی اونجا بود. دستهاش رو صابون زد و شست.
-بیا صورتت رو بشورم.
با خوشحالی نزدیک رفتم، چه خوب که سیاه شدن صورتم ختم میشد به دستهای امیرعلی و این لحظههای خوش؛ لحظههایی که به خاطر غرور مردونهش نوازشش رو گاهی اینجوری قایم میکرد.
حوله رو به دستم داد و گفت میره لباس عوض کنه. صورتم رو که خشک کردم رفتم کنار میز و کادوش رو از کیفم درآوردم؛ دلم میخواست تو همین لحظههایی که تنهاییم کادوش رو هم بدم. با صدای قدمهاش که نزدیک شده بود چرخیدم و کادو رو گرفتم سمتش، مثلا غافلگیرانه.
-ناقابله، امیدوارم خوشت بیاد.
گردنش رو کج کرد و نگاهش توی چشمهام.
romangram.com | @romangram_com