#به_همین_سادگی_پارت_282
خندهای که داشت محو میشد رو از سر گرفت.
-اون وقت این میشه کمک؟ باز که رسید به خودم .
با بالا انداختن شونههام نگاهی به در تعمیرگاه انداختم، شب بود و خیابون خلوت. جلوتر رفتم و دستهام رو دور کمرش حلقه کردم، خندهش یهو قطع شد و داد زد:
-محیا لباسهات!
توجهی نکردم، مگه مهم بود؟! امشب شب من بود و این تولد ساده دنیایی از لذت و خوشی. لباس کارش بوی تند روغن ماشین میداد؛ ولی باز هم مهم نبود. حلقهی دستهام رو تنگتر کردم که اخطار داد.
-خانومم در تعمیرگاه بازه.
-میدونم؛ ولی کسی نیست. انشاءالله صد ساله بشی و سایهت همیشه روی سرم.
سرش رو پایین آورد و از روی چادر کنار گوشم گرم و مهربون گفت:
-ممنون عزیزدلم، واقعا غافلگیر شدم.
با نفس عمیقی عطر چادرم رو بلعید و ادامه داد:
romangram.com | @romangram_com