#به_همین_سادگی_پارت_274
هر دو تاشون قهقه زدن.
-حالا انگاری داره اتم میشکافه که تمرکز نداره، یه کیک قراره بپزی.
با حرص پام رو روی زمین کوبیدم و داد زدم:
-مامان!
مامان با خنده وارد آشپزخونه شد.
-چیه؟ باز چه خبره؟
چشم غرهای به محمد و محسن رفتم.
-نمیذارن کیکم رو درست کنم.
محمد یه صندلی از پشت میز بیرون کشید و نشست.
-ما به تو چیکار داریم؟! تو اگه کار بلدی، به جای این همه غرغر کیکت رو درست کن.
romangram.com | @romangram_com