#به_همین_سادگی_پارت_143


حتی مهلتم نداد برای خداحافظی.

***

چند روز گذشته و من هنوز فکر می‌کردم چرا اون شب امیرعلی زود گذاشت و رفت! حتی روز بعد فقط یه احوالپرسی ساده ازم کرد که عوض خوشحال شدن دلم غصه‌دارشد. نمی‌فهمیدم چرا یه دفعه امیرعلی مهربون شده، می‌شد امیرعلی قدیمیِ اول عقدمون؛ شاید اون شب من حرفی زدم که ناراحت شد.

کلاسم تموم شده بود و با بدنی که بی‌حال بود، به خاطر سرماخوردگیِ چند روز پیش پله‌ها رو آروم آروم پایین می‌اومدم؛ با ویبره رفتن گوشیم توی جیب مانتوم اون رو برداشتم و تماس رو وصل کردم.

-علیک سلام عطیه خانوم، چه عجب یاد ما کردی؟

-علیک سلام عروس. بهتری؟ به دیار باقی نشتافتی هنوز؟

-به کوری چشم تو حالم خوبِ خوبه. حالا فرمایش؟

-عرض کنم خدمتت که... حالا جدی جدی خوبی؟

-کوفت عطیه حرفت رو بزن. دارم از خستگی می‌میرم، سه کلاس پشت سر هم داشتم الان تازه دارم میرم خونه.

-خب حالا کوه که نکندی.

romangram.com | @romangram_com