#بازتاب_پارت_137


_ پریسا، عزیزم نمیخوای بگی اینهمه سخت گیری برای چیه؟!

چشم تو چشم هومن گفتم:

_ دلم می خواد این کاب*و*س هرچه زودتر تموم شه و یه زندگی آروم رو شروع کنیم.

دستی با خشونت به سمتم دراز شد و گوشی رو گرفت و قبل از اینکه جوابی از روزبه بشنوم، اونو محکم به زمین کوبید و چند تکه کرد.

_ این آرامشیه که دنبالشی؟!

وحشت زده لب زدم.

_ دیوونه شدی؟!

اهمیتی به لرزش عصبی بدنم نداد و با تمسخر نگام کرد.

_ منو از انتخابت ناامید کردی خانوم کوچولو.

بی اختیار جیغ کشیدم.

_ آره انتخاب من اینه، حالا خیالت راحت شد؟ راهتو بکش برو،دست از سرم بردار.

یه مکث کوتاه که باهاش نصف جون شدم و تهدیدش که شاید درظاهر می ترسوندم اما درنهایت شگفتی، آرومم کرد.

_ کور خوندی اگه فکر کردی دست از سرت بر می دارم. من اون کاب*و*سیم که هیچ رقمه تموم نمی شم. بهتره فکر زندگی آروم یا هرچیز مزخرفی که با اون عوضی داری رو از سرت بیرون کنی، من نمیذارم.

ازکنارم گذشت و منو با پس لرزه های این بحث ناتموم تنها گذاشت. دروغ چرا ته دلم یه جورایی خوشم اومد که اون حرفای آخرمو به روزبه با بدبینی به خودش گرفته و اینجوری عکس العمل نشون داده. عکس العملی که ساده لوحانه فکر می کردم به همین بحث و مجادله ی کوتاه ختم شه.

باسستی خم شدم و تکه های گوشیمو که هرکدوم یه طرف افتاده بودن، جمع کردم. من نمیذاشتم کسی سد راهم بشه و همه چیز رو بهم بریزه حتی اگه اون یه نفر هومن باشه که این روزا نمی دونستم دقیقا چرا نسبت بهش بلاتکلیفم. مگه اون همون خواه*ر*زاده ی محبوب و دوست داشتنی بابابزرگ نبود که همیشه خالصانه و بی چشمداشت کمکمون کرده بود؟ مگه این همون پسری نبود که ته ته همه ی حسی که می تونستم بهش داشته باشم در حد یه دوست صمیمی و مهربون بود؟ اون هیچ وقت تو این چندسالی که از اقامتم تو خونه ی بابابزرگ میگذشت و با اتفاقی که بعدها برای رابطه ی عاطفی خودش و عمه پیش اومد،هرگز کاری نکرد که درموردش دچار تردید شم اما اینروزا چرا از همیشه مرددتر بودم؟

عصری همراه ژاله سوار سرویس شدم و بااینکه در ظاهر گوشم به حرفاش بود اما همه ی هوش و حواسم پیش روزبه بود که بهم قول داد همه چیز رو به زنش بگه. راستش اصلا برام مهم نبود چه واکنشی نشون می ده،مهم خواسته ی من بود که باید برآورده می شد.

سر پل از سرویس پیاده شدم و به سمت خونه رفتم. نعیم داشت به زحمت بادکنک سپیدی رو که تو دستای بزرگ و تپلش گم بود،باد می کرد. و هربار که بادش با صدای خنده داری خالی می شد،به خودش فحش می داد.

لبخند منو که دید خودشم خندید و سرشو خاروند.

_ هرچی فوت میکنم بزرگ نمی شه.

رفتم طرفش و به بساطش که حالا یه جعبه حاوی بادکنک هم بهش اضافه شده بود،نگاهی انداختم.

_ برات چایی...چایی بریزم؟

نشستم رو چهارپایه ی کنارگاری و سرتکان دادم.

romangram.com | @romangram_com