#بازتاب_پارت_136
_ اما خب تصمیمیه که گرفتنش اصلا آسون نیست. راستش من مطمئن نیستم با چه واکنشی از خونوادم روبرو می شم اما ازت انتظاردارم پابه پام بیای و تنهام نذاری.
_ تنهات بذارم؟ مگه دیوونه شدم؟! به جون سام که می دونی چقدر برام عزیزه تا تهش باهاتم.
پوزخندمو اون ندید و من سعی کردم به چیزی که توسرم جولان می داد،بها ندم.
_ مطمئنی؟ خب پس بهم نشون بده که هستی.
با تردید پرسید.
_ چطوری؟!
_ برو به زنت همه چیزو بگو.
_ چیو باید بگم؟!
_ ببین روزبه، زنت... منظورم هانیه ست. اون وقتی پا تو زندگیت گذاشت...یعنی چطور بگم روزی که تو باهاش ازدواج کردی می دونستی مرددیگه ای تو زندگیش بوده و اون دوستش داشته...من فقط ازت می خوام حالا که دارین توافقی از هم جدا می شین، اون بدونه کسی تو زندگیته.
تقریبا پشت گوشی فریاد زد.
_ چی داری می گی پریسا؟! عقلت رو از دست دادی؟!
با ناراحتی و بغضی ساختگی لب برچیدم.
_ من عقلم سرجاشه اما تو مثل اینکه تصمیم نداری این شرایط غیرمنصفانه رو تمومش کنی و میخوای باورم شه تو این شرایط تنهام.
_... دقیقا بگو چی ازم می خوای؟
اونقدر کینه و نفرت تو دلم جمع شده بود که با این درموندگی و یاسی که توصداش حس می کردم،نرم نشم.
_ این خواسته ی زیادیه که به زنت بگی یکی دیگه تو زندگیته تا دست از سرمون برداره؟ من این رابطه ی نصف و نیمه رو نمی خوام. دوست دارم باورت کنم اما ازت جسارت نمی بینم. من به خونوادم شرایطتت رو گفتم و با این که می تونی حدس بزنی دقیقا چه نظری در موردت دارن بازم جلوشون وایستادم اما تو حاضر نیستی حتی یه قدم برای من برداری. دارم کم کم فکر میکنم ادامه ی این شرایط...
باقی حرف تو دهنم ماسید و درست تو لحظه ای که اصلا انتظارش رو نداشتم رخ به رخ هومن شدم که تو دستش پاکت ساندویچ و دوتا قوطی نوشابه بود.
صدای روزبه توی گوشی پیچید و ته دلم با نگاه وحشتناک عصبی هومن خالی شد.
_ بهم زمان بده یه مقدمه چینی کنم. نمیخوام گزک دستش بدم تا برنامه ی طلاقمون به تاخیر بیفته... امابه همین زودی بهش میگم.
سعی کردم آب دهانمو به سختی فرو بدم.
_ این شامل پدر و مادرتم میشه.
با پوست کلفتی و بی چشم و رویی اینو به زبون آوردم و تقریبا مطمئن بودم حالا که اینقدر نزدیک هم ایستادیم و اون خیلی راحت میتونه صحبت های روزبه رو هم بشنوه، دوست داره گردنمو بادستی که خالی بود خورد کنه.
romangram.com | @romangram_com