#بازتاب_پارت_127
_ اونو نگه داشتی؟!
لبخند محوی زد.
_ تو نخواستیش،منم دلم نیومد دور بندازمش.
بی محابا لب زدم.
_ ولی دخترتو خیلی راحت دور انداختی.
گوشه ی چشماش جمع شد و دردی که بوضوح با حرفام تو نگاهش نشست رو دیدم اما قلبم نلرزید. سنگ شده بودم درست مثل خود نوزده سال قبلش که سرخاک بابا وقتی با بغض به پاهاش آویزون شده بودم، بی تفاوت و سرد پسم زده بود.
عقب گرد کردم و قبل از اینکه بهش اجازه بدم حرفی بزنه از اونجا بیرون زدم و به سمت آسانسور پاتند کردم. بیرون ساختمون،هومن کنارماشینش ایستاده و نگاهش خیره به مسیر اومدنم بود.
دلم می خواست سر اون و هرکس دیگه ای که جلوی راهم سبز می شد داد بزنم. عصبانی بودم اونقدر که هیچ کسی جلو دارم نبود واین خشم رو جز فریاد هایی که رو دلم تلمبار شده بود، هیچ چیز دیگه ای خاموش نمی کرد.
_ چی شد؟!
_ چی می خواستی بشه؟ انتظار معجزه داری؟
دستشو دراز کرد که بازومو بگیره.
_ چته؟ چرا داد می زنی؟
خودمو کنار کشیدم.
_ نزنم؟ دست از سرم بردار،چی از جونم می خوای؟ من اگه نخوام این مصیبت نامه رو ورق بزنم باید کیو ببینم؟
رفتم طرف پیاده رو و اون با دوسه گام بلند خودش رو بهم رسوند.
_ چی شده؟ اون بهت حرفی زده؟
بغضم درد داشت،دردی که روی گلوم نبود و اونو روی قلبم حس می کردم.
_ نمی تونم با اون زن حرفی داشته باشم. دست خودم نیست بعد اینهمه سال حتی واسه زدن یه لبخند ناچیز بهش باید دلیل داشته باشم و ندارم.
برگشتم و به تابلوی مزون خیره شدم.
_ من واسه سودی سالها می شه که مُردم. درست همون موقع که بابا و پپر رو توی خاک گذاشتن. یه نگاه به سردر مزون بنداز، واسه اون پرنیا و خاطره هاش از منی که نفس می کشم و جلو چشماش راست راست راه می رم زنده تره.
هق هقم شد آهنگ ناموزونی وسط سرو صدای عبور ماشین ها و گذر آدم ها که با کنجکاوی نگام می کردن.
_ ازش متنفرم هومن، این دست خودم نیست. اون زن مقصر همه ی بدبختی های منه. موقعی که من با ترس نفس می کشیدم و روزمو به شب می رسوندم سودی دنبال این بود که هرطور شده خودشو از این جهنمی که براش ساخته بودن نجات بده. اونقدری که برای به راه انداختن این مزون و محکم کردن پای رفتنش از زندگی اون دیوونه ی زنجیری در تلاش بود،به فکر منی که هر روز زیر دست شوهر لعنتیش شکنجه می شدم نبود.
romangram.com | @romangram_com