#بازتاب_پارت_126
_ بابابزرگ فوت کرد.
سرشو پایین انداخت و نفسشو چندثانیه ای تو سینه حبس کرد.
_ مرد خوبی بود. بهت تسلیت...
_ نیومدم بهم تسلیت بگی.
_ پس... دوست داری با هم حرف بزنیم؟
با تاسف سرتکان دادم. این همه ی اون چیزی بود که می شد از سودی انتظار داشت و احمقانه بود اگه فکر می کردم بعد این همه سال بیاد و ب*غ*لم کنه و بگه اگه دیگه هیچ کسی نیست واسه تنهایی هات مرهم باشه من هستم.که از همه ی اونا بهت نزدیک ترم، مادرتم، تنها بازمانده ی خونواده ی از دست رفته ی تو ام. ای کاش احمق بودم اما این فکر حقیقت داشت.
پوزخندی رو لبم نشست و بی هوا از جام بلند شدم.
_ من می رم.
سریع تو جاش نیم خیز شد و دستش رو به طرفم درازکرد.
_ صبر کن.
بی تاب و پریشون تو جام وول خوردم. نه این از من بر نمی اومد. بشینم و باهاش حرف بزنم؟ بعد اینهمه سال ما چه حرفی داشتیم که بهم بزنیم؟
_ بی فایده ست.
چشماش دودو می زد. واسه رفتن یا موندنم؟ گیج و درمونده پرسید.
_ چی؟!!
تلخ شدم،درست مثل تموم این مدت کوتاه که از مرگ بابابزرگ میگذشت.
_ حرف زدنمون... من دیگه باید برم.
توجاش جابه جا شد.
_ یه لحظه بمون.
نگام میخ عروسک بی موی تو ویترین کمد پشت سرش شد. حس کردم یه لحظه همه چیز مکث کرد و منو با یه حرکت ناگهانی به عقب هل داد. برگشته بودم به ده سالگیم، به اون خونه ی سیاه و مردی که زیر گوشم به طرز وحشت آوری زمزمه می کرد از چیزی نترسم و فقط اونو دوست داشته باشم و بهش اعتماد کنم. چون تو این دنیا تنها اونه که دوستم داره و هیچ کس جز اون منو نمی خواد.
سودی مسیر نگاهمو دنبال کرد و به عقب برگشت.
_ می شناشسیش؟ گلابتونه، عروسک بچگی هات.
حریصانه نفس کشیدم تا این خفگی رو که روی سینه ام سنگینی می کرد، پس بزنم. مگه می شد نشناسمش؟ من مادرش بودم. نه مثل سودی هااا. دخترم هیچ وقت از دستم کتک نخورد،همیشه وقتی گریه می کرد ب*غ*لش میکردم و کلی نازش می دادم. من سرش داد نمی زدم، اونو مقصر بدبختی هام نمی دونستم. مشت مشت قرص نمی خوردم و میگرنم عود نمی کرد که بشه بهونه ای واسه خفه خون گرفتن دخترکم.
romangram.com | @romangram_com