#باز_آ_و_بر_چشمم_نشین__پارت_86
بالاخره آرام شدی … آرامشی که من از آن می ترسیدم … با آن آتش تند نمی دانم چگونه توانستی آرام شوی ؟ دیگر به رویم نیاوردی … حتی نگفتی که پرینت تلفن را گرفتی یا نه . و گاهی با خودم فکر می کردم که گرفتی و متوجه شدی که همه چیز دروغ بوده و می خواهی به من اطمینان کنی … می خواهی جبران آن همه بد بینی را بکنی … اما یک چیز در این میان درست نبود … یک چیز که به نگاهت ربط داشت … مهربان بود اما عشق در آن کمرنگ شده بود .. یک نوع دلخوری .
آن شب در اتاقت با لحنی سرد که باورش برایم سخت بود گفتی : اگه ازت بخوام درستو ادامه ندی چی می گی ؟
بهت زده خیره ماندم به چشمان زیبایت : یعنی چی ؟
نگاهت را به چشمانم ثابت کردی : یعنی متوجه نشدی ؟ دلم نمی خواد درس بخونی …
ــ آخه چرا ؟ تو که مخالف نبودی …
ــ حالا مخالفم … دلم نمی خواد ادامه بدی … به چه دردت می خوره دانشگاهم بری من نمی ذارم بیرون از خونه کار کنی …
در سکوت چشم به دهانت دوختم . چرا چنین چیزی را از من می خواستی ؟
ــ چیه ؟ هنوز نفهمیدی ؟
ــ نفهم نیستم … می خوام بدونم دلیلت چیه ؟
ــ دلیلش به خودم مربوطه … البته اگه خنگ نباشی می توانی راحت بفهمی .
ناراحت شدم از توهینت با لجبازی گفتم : پس دلیلت واسم مهم نیست … من درسمو می خونم توی کنکورم شرکت می کنم .
پوزخند زدی : می تونی این کارو بکنی اما باید قید زندگی با منو بزنی .
تنم گر گرفت … چه بی رحم شده بودی … تو می دانستی چقدر می خواهمت … چطور می توانستی این حرف را به این راحتی بر زبان بیاوری ؟ این منصفانه نبود .
نگاه سنگینت هنوز خیره مانده بود به من : خب ؟ نگفتی ؟
از جا برخاستم : خواهش می کنم درک کن ..من به درسم علاقه دارم .نمی تونم ترکش کنم .
بی احساس نگاهم کردی : یعنی قید منو می زنی ؟
خدایا چقدر غریبه بودی …نمی شناختمت . این چه در خواستی بود . با بی چارگی گفتم : چرا اینقدر سخت می گیری ؟ دیوونه شدی ؟
با بد جنسی گفتی : تازه چشمام باز شده … تا فردا وقت داری بهم جواب بدی ..
بر گشتم و در کنارت نشستم : آخه … گیرم که قبول کردم … جواب مامان بابا مو چی بدم ؟
ــ جواب اونا با من … جواب منو بده .
از ناچاری اشک در چشمانم نشست : اینطور که نمیشه .. لا اقل بذار امسال تموم بشه …
ــ همین که گفتم … از فردا دیگه نمی ری …
romangram.com | @romangram_com