#باز_آ_و_بر_چشمم_نشین__پارت_85
فریادت وجودم را لرزاند : خفه شو …
و در پی آن سیلی محکمی به صورتم زدی و ادامه دادی : راستشو بگو … بی تمسخر … بی اونکه بخوای منو بپیچونی … شهرزاد دارم دیوونه میشم … دیدی چه حرفایی در موردت زد ؟ تو باهاش به خونش رفتی ؟ با هم تنها بودین ؟
دلم به حال خودم سوخت … تو کی اینطور به من بد بین شدی؟
باید از خودم دفاع می کردم… صورتم می سوخت اما مهم نبود: تو منو اینجور شناختی ؟ آره ؟ من می تونم با هر کسی باشم ؟
فریاد می زدی …
ــ اما اون حرفایی می زنه که نمی تونم باور کنم که تو بی گناهی …
ــ این دیگه مشکل خودته ..
ــ جواب من این نیست شهرزاد … جواب من این نیست … اگه پیرنت تلفن خونه تونو بگیرم مو معلوم بشه باهاش تماس گرفتی چی ؟ هان ؟
اشکهایم روان شد :
ــ یعنی واقعا فکر می کنی این کارو کردم؟
دستت را در موهایت بردی … بمیرم برای کلافگیت … چرا اینقدر به هم ریختی … مگه میشه به جز تو رو بخوام ؟
ــ شهرزاد همین فردا این کارو می کنم … وای به احوالت اگه …
اشکی که از دیدن آشفتگی ات در دیدگانم نشسته بود را پس زدم : اگه آرومت می کنه این کارو بکن … آنکه حساب پاک است از محاسبه چه باک ست ؟
خیره نگاهم کردی : شهرزاد بیچارت می کنم اگه …
لبخند زدم تاشاید آرام شوی : باشه … بیچارم کن … واگه اینجوری نبود ؟
نگاهت که به تردید نشست کمی آرام گرفتم … هنوز از من نا امید نشده بودی … وانمود می کردی اونقدر عصبی هستی …
دستم را روی دستت گذاشتم اما پس کشیدی و دلم را شکستی …نگاه از اشک هایم گرفتی …
بر خاستی : نمی تونم باور کنم همه اش دروغه .. آخه چرا باید همچین کاری با من و تو بکنند ؟ سر چی ؟ تو که به طراوت بد نکردی …
حق با تو بود … و نمی دانی چه حالی بودم از اینکه اینگونه از پشت به من خنجر زده بود … او که بر خلاف همه بد بودنش را باور نکرده بودم … طرفش را گرفته بودم .
به طرفم برگشتی : شهرزاد نمی ذارم دورم بزنی … نمی ذارم …
نگاهم را به زیر آوردم .چطور می توانستم آرامت کنم ؟ غرورم را کنار گذاشتم … دوستت داشتم غرور چه معنایی داشت ؟ رو به رویت ایستادم … میل به آغوشت داشتم … اما تو نخواستی … دستهایم را به دور کمرت حلقه کردم و سر بر سینه ات نهادم : باورم کن صفا … باورم کن … دارم دق می کنم …
romangram.com | @romangram_com