#باز_آ_و_بر_چشمم_نشین__پارت_80

ـــ آره طراوت می گه تارخ از تو خوشش اومده… ازت خواسته عکس بدی چهره اتو نقاشی کنه… و تو فردای اون روز عکستو دادی بهش تا واسش ببره….

با چشمهای ناباور و از حدقه بیرون زده به طراوت نگاه کردم:آره طراوت؟! تو اینها رو به صفا گفتی؟!

طراوت با بی خیالی نگاهم کرد:آره چون دلم واسش می سوخت….

جا خوردم… بهت زده و مات نگاهش می کردم…. شاید در خواب بودم… اما تو … تو باز هم فریاد زدی:چطور تونستی همچین غلطی بکنی؟چرا؟!

زانوهایم می لرزید… توان ایستادن نداشتم….

تو همچنان کوبنده و بی رحمانه ادامه دادی:این بود جواب اون همه اعتمادم؟که عکس بی حجابتو بدی دست یه غریبه؟!

بر زمین نشستم:اشتباه می کنی… من عکسی ندادم….

ـــ پس این تصویر از کجا اومده؟اون عکس که همین یک ساعت پیش دیدم چرا از آلبومت بیرون اومده؟

اشکهایم روان بود:من نمی دونم… به جون عزیز تونمی دونم صفا….حرفامو باور کن….

اما طراوت بی رحم گفت:من دلم می خواد زندگی گرمی داشته باشی… تارخ مرد زندگی نیست که بخواد تو رو فریب بده و زندگیتو خراب کنه….من از روی دلسوزی به آقا صفا گفتم….

بهت و ناباوری برای حالت آن لحظات من خیلی کم ست … شوکه شده بودم …. چشم از دهان طراوت گرفتم و به تو که در خود فرو رفته و شکسته بودی نگریستم … به سختی بر خاستم : صفا جون …. صفا … این دروغ می گه … شاید … نه نه … حتما خودش همون شب که خونه مون خوابید عکس رو از آلبومم برداشته …

با نگاهی ابری به چشم هایم دقیق شدی …. چطور بر گردوند و سرجاش گذاشت ؟ من الان خونه بودم … اون عکس سر جاش بود … طراوت می گه خودش عکس را به تو بر گردونده …

ــ یعنی … تو … حرفای این دختره ی نمک نشناسو باور می کنی اما … حرفای منو نه ؟

ــ من چیزی که می بینم رو باور می کنم …

دوباره نگاه پر از بغضم را به طراوت دوختم : آره طراوت ؟ اینطوریه ؟ حالا می فهمم چرا همه ازت متنفر بودند و به من به چشم یه ابله نگاه می کردند … دوستی با تو واقعا حماقت محض بود و من خبر نداشتم …

نگاه سردش را به چشمانم دوخت : تو اینجور فکر کن … اما من واقعا از روی دلسوزیه که به نامزدت گفتم … تارخ می خواد تو رو فریب بده … تو بااینکه خیلی دختر خوبی هستی اما این بیرون رفتن ها و دیدار های گاه و بی گاهت با تارخ باعث می شد که زندگی خودت ….

وحشت زده بو تو نگاه کردم … نباید باور می کردی …

به سوی طراوت رفتم … سیلی محکمی که در توان دستم بود را به صورتش نواختم : خفه شو …. من با تارخ دیدار داشتم ؟ من با اون بیرون رفتم ؟

دستش را روی صورتش … جای ضربه گذاشت … اما مطمئنا دردش از درد دل من که کمتر بود … درد خیانت دیدن از یک دوست … البته به ظاهر دوست …

ــ آره … چند بار زنگای آخر که دبیر نمی اومد از مدرسه فرار نمی کردیم ؟ تارخ نمی اومد دنبالمون ؟

نگاه ترسانم باز هم به سوی تو برگشت … سکوتت آزار دهنده تر از چیزی بود که می خواستی حس کنم …

نگاهت می گفت که باور می کنی … هر چه را که طراوت نارفیق می گوید باور می کنی …

romangram.com | @romangram_com