#باز_آ_و_بر_چشمم_نشین__پارت_79
در که باز شد به درون رفتی و نگاهی به من انداختی: بیا تو…
به دنبالت روان شدم … با گامهائی سست و کم جان…
خانه ای بود با حیاطی بزرگ و زیبا که من با آن حالی که داشتم زیاد برای کنجکاوی و نگریستن به اطراف حوصله نداشتم…به سمت ساختمان سنگی که آخر حیاط بود رفتیم….باز هم به تو نگاه کردم…آنجا کاملاً برای من غریبه و نا آشنا بود…
ــ نمی خوای بگی صفا؟حالم خوب نیست…
ایستادی.با نگاهی نا آشنا زل زدی به صورتم: چرا اونوقت؟فکر نمی کردی بفهمم آره؟
دست های یخ کرده ام را به سویت دراز کردم و دستت را گرفتم:از چی حرف می زنی؟من که سر در نمی یارم…
صدای باز شدن در ساختمان را هر دو شنیدیم….نگاهت از دست یخ زده ام برداشتی و به پشت سرت نگاه کردی…
و من از دیدن طراوت جا خوردم… نگاه سر گردانم بین تو و طراوت در گردش بود… چرا نمی فهمیدم چه خبر است؟
نه از چهره ی خونسرد طراوت چیزی دستگیرم شد،نه از اخمهای ِ در هم تو.
مقابل طراوت ایستادیم.سعی کردم لبخند بزنم:سلام… معلومه تو کجائی طراوت؟ اصلاً اینجا چه خبره؟
طراوت اما نگاهش را از من گرفت و به تو دوخت.
اشاره کردی به ساختمان وارد شوم…. درون ساختمان هم زیبا و مجلل بود…چیزی شبیه خانه ی خودمان….فقط آنجا دوبلکس بود و خانه ی خودمان نه….نمی دانم چیز زیادی به خاطرم نمانده….ظاهراًطراوت تنها بود.گفتم :نمی خواید بگید چی شده؟
دستم را گرفتی: با من بیا….
و مرا به دنبال خود کشیدی.. به سمت پذیرایی…
و مقابل یک تابلو ی بزرگ ایستادی و بر سرم فریاد زدی:خوب نگاه کن… برام توضیح بده….
نگاهم را به تابلو دوختم… خدای من … اینکه من بودم…درست شبیه به همان عکی زیبایم….همان که دوستش داشتی … اما این تابلو….
گیج و گنگ نگاهت کردم:چی رو توضیح بدم؟این تصویر منه… اما چطور ممکنه؟
فریادت تنم را لرزاند:تو باید بگی… بگو چرا؟!
اشک به چشمانم دوید:چرا چی؟من خبر ندارم…. به جون تو من بی خبرم….
شانه هایم را گرفتی:شهرزاد این تابلو از روی عکسی گرفته شده که توی آلبومِ تو،توی کشوی میزت، توی اتاقت بود و الانم هست…
وحشت زده از آنچه از زبان تو می شنیم گفتم:منظورت چیه؟… یعنی من… من عکسو دادم….
romangram.com | @romangram_com