#باز_آ_و_بر_چشمم_نشین__پارت_76
لبخند زد: اون هم همین طور دوسِت داره…
دوباره به آلبوم نگاه کردم:چقدر دلم می خواد یه آلبوم مثل مالِ تو داشته باشم.
ــ خب این که کاری نداره…
ـــ فکر می کنم بزاریم واسه ی بعد از عقد بهتر باشه….
ــ چه فرق می کنه شما که دیگه به هم محرم هستین…
مادر شیرین را صدا کرد و گفت که رامتین آمده،گل لبخند بر لبان خوشرنگش نقش بست…
در آینه نگاهی به خودش انداخت،موهایش را یکبار باز و بسته کرد…
گفتم:خوشگلی آبجی… برو که از دیدنت ذوق زده می شه.خندید و اتاق را ترک کرد.
پس از دیدن چند عکس آخر آلبوم را سر جایش گذاشتم.یکی از روسری های شیرین را سرم کردم و از اتاق خارج شدم.
رامتین با دیدنم تبسم کرد و سلامم را پاسخ داد.
در کنار آنها نشستم ، ساعتی به آمدن تو مانده بود.
تلفن که زنگ خورد،چون من نزدیکتر بودم گوشی را برداشتم.ــ بله؟
اما جوابی نشنیدم.بار دیگر گفتم:بفرمائید…
اما مثل اینکه طرف مزاحم بود.نگاه رامتین بلافاصله به من جذب شد.
گوشی را گذاشتم و گفتم :مزاحمه…جواب نداد.
وقتی بار دیگر صدای زنگ تلفن بلند شد،رامتین گفت:بذار من جواب بدم…
بی خیال کنار رفتم تا او جواب بدهد…
رامتین هم که گوشی را برداشت از آن طرف کسی جواب نداد و مادر متعجب گفت : عجیبه … ما مزاحم نداشتیم .
رامتین گفت" شاید اشتباه می گیره "
نگاهم به میوه ای بود که شیرین برای او پوست می کند و در همان حال گفتم " آدم بی کارم زیاده "
به اتاقم رفتم تا کمی درس هایم را مرور کنم . تا وقتی تو آمدی دیگر کاری نداشته باشم و با خیال راحت در کنارت بنشینم .
اتفاق عجیب آن شب باز هم همان مزاحم تلفنی بود … که هر کس گوشی را بر می داشت حرف نمی زد … و اعصاب همه را خرد کرده بود و در آخر شایان دوشاخه ی تلفن را از پریز کشید .
romangram.com | @romangram_com