#باز_آ_و_بر_چشمم_نشین__پارت_75
خندیدم:چی از این بهتر؟با وجود او دوست نداشتم برم خونه ی عمه…
ــ آره منم همین طور…. نمی دونی چقدر ازش بدم میاد…
شیرین هم به ما پیوست:داره بوی غیبت میاد…
خندیدیم . او گفت:بحثو عوض کنین منم باشم…
گفتم:بحث شیرین غیبتو دلت میاد عوض کنیم؟
به شوخی اخم کرد.شهره گفت:من فردا امتحان دارم خیلی خوشحال می شم تشریفتونو ببرید بیرون…
به بازویش کوبیدم:دخترِ بی ادب،با خواهر های بزرگترت اینطور باید حرف بزنی؟
شیرین خندید:ولش کن شهرزاد… بیا بریم اتاقِ من…
چشم غره ای به شهره رفتم و با شیرین همراه شدم.
گفتم:راستی عکسهای جدیدتو نشونم ندادی…
ــ بشین الان میارم.
آلبومش را به دستم داد و من مشغول تماشای عکس های زیبای او و رامتین شدم.
رامتین همیشه اخمو و جدی،چه عاشقانه شیرین را می خواست.این در همه ی عکس ها کاملاً مشهود بود.
ــ شیرین جون…
ــ جونم؟
ــ چقدر رامتینو دوست داری؟
ــ خب… خیلی زیاد…
ـــ مثلاً اگه چند وقت نبینیش دلت واسه اش تنگ می شه؟
خندید:سؤالای سخت می پرسیا… چی بگم؟
و من گفتم:من که صفا رو یه صبح تا ظهر نبینم دیوونه می شم.
همیشه با او راحت بودم و از ابراز احساساتم نزد او خجالت نمی کشیدم.
romangram.com | @romangram_com