#باز_آ_و_بر_چشمم_نشین__پارت_71
ـــ آره واقعا… حق داره عصبانی بشه… این چه وضعشه؟
دوباره به تارخ نگاه کردم .انجا نبود گویی در میان جمعیت گم شده بود… ناخودآگاه به دنبال تو گشتم… و تو را آرام و سر به زیر یافتم… نگاهت به پایین بود و به آرامی اشک می ریختی… نفس سنگینم را آسوده بیرون فرستادم…چه خوب که متوجه او و حرکت غیر عادی اش نشدی…
مریم گفت:مثل اینکه رفت… خواهر و برادر عین همن..
ــ ول کن مریم نمی خوام در موردشون حرف بزنیم.
ــ اصلا واسه چی میاد؟به تیپش هم نمی خوره اهل دین و دیانت باشه…
ــ منظورت چیه؟
ــ منظورم اینه که مواظب خودت باش… از نگاهش به تو حس بدی بهم دست داد.
حق با مریم بود.همان حس را پیدا کرده بود که خودم داشتم…. کاش به تو می گفتم و فکر نمی کردم بی تفاوتی و کم محلی بهترین راه مقابله با اوست…
************
دیگر او را ندیدم تا هفته ی دیگر… وقتی که مرا به دبیرستان رساندی و رفتی.
قبل از اینکه وارد مدرسه شوم صدایم کرد:شهرزاد خانوم.
با شنیدن صدایش به طرفش برگشتم. جلو آمد . گفتم:سلام.
نگاهش مستقیم به نگاهم بود:سلام… خوبی؟
ــ ممنوم …شما خوبین؟
ــ من که خوبم… طراوت حالش خوب نیست….
تعجب کردم:خدا بد نده… چی شده مگه؟
ـــ عاشق شده.
یک لحظه از صراحت کلامش جا خوردم… فقط توانستم بگویم:منظورتون چیه؟
نگاهی به اطراف انداخت:می شه خواهش کنم بیای تو ماشین؟اینجا…
با عجله گفتم:نه… الان کلاسم شروع می شه… ببخشید…
ــ زیاد وقتت رو نمی گیرم…
romangram.com | @romangram_com