#باز_آ_و_بر_چشمم_نشین__پارت_70

ــ می شناسیش؟

نگاهم را گرفتم:به تو ربطی نداره…

ــ شهرزاد عصبیم نکن پرسیدم کیه؟

دیدم دست بردار نیست:برادر همون دوستم طراوته…

ــ همون دختره ی سبک؟

تعجب کردم:چی می گی واسه خودت؟

ــ شهرزاد بهتره مواظب رفتارت باشی… اولین باره می بینم به کسی خیره می شی پس اول تذکر می دم بهت… نمی دونم این صفا چرا کرو شده و نمی بینه…

ــ خفه شو رامین…. تو حق نداری به من توهین کنی….

از روی چادر بازویم را فشرد:واسه چی حق ندارم؟شوهرت نیستم،پسرعموت که هستم… هر چی می گم بگو چشم.. الان هم گمشو برو بالا…

بغض کردم چرا او اینقدر تلخ بود؟چرا راجع به من اینگونه حرف می زد؟واقعا فکر می کرد که من…

دستم را با خشونت از دستش کشیدم و دیگر نتوانستم بمانم.می توانستم جان تو را قسم بخورم که به تارخ آنگونه نگاه نکردم که او می گفت….

اشکهایم در حال فروریختن بود و چه خوب بود که تو مشغول گرداندن سینی حاوی لیوانهای شیر شده بودی، وندیدی که رامین چگونه به من تهمت زد و تحقیرم کرد…

خودم را به اتاق رساندم.آنجا بهترین جا برای خالی کردن بغضم بود

دهه ی اول محرم گذشت…روزهای خاصی بود و در ذهن من چون خاطرات خوب با حسهای خوب ماندگار شد…

در آن مدت طراوت دیگر به خانه مان نیامد… مریم و مادرش اما هر شب آمدند….

مراسم به خوبی برگذار می شد تا اینکه شب آخر… که شب عاشورا بود.خانه خیلی شلوغ بود….حیاط پر از جمعیت عزادار بود…

ما گوشه ی حیاط نشسته بودیم و به صدای پر از حزن مداح گوش می دادیم.. هر کس در حال و هوای خودش بود…اشکهایم بی پروا از گوشه ی چشمانم روان بود… که مریم آهسته به پهلویم زد:شهرزاد این پسره کیه؟

نگاهش کردم :کی؟

به روبه رو اشاره کرد.. تارخ را نشانم داد… باز هم خیره به من… خیلی غیر عادی… دست و پایم را گم کردم… از نگاهش ترسیدم.

گفتم:برادرِ طراوته…

ــ خب چرا اینجوری خیره شده به تو؟

ــ چی بگم.. خدا کنه صفا متوجه نشه…

romangram.com | @romangram_com