#باز_آ_و_بر_چشمم_نشین__پارت_56

تعجب کردم " یعنی قهر کردی ؟ "

" قهر که نه …. مجبورم برگردم … وگرنه داداشم بیچارم می کنه … " فکر کردم بیام پیش تو … بلکه یه کم آروم بشم … شهرزاد من بیشتر از اونچه که فکرش و کنی از تو خوشم اومده و دوستت دارم … "

به او لبخند زدم " ممنون عزیزم … از محبتته … منم از تو خوشم میاد … خوشحالم که به اینجا اومدی … "

وقتی آمدی مادر از من خواست که تو را صدا کنم که ناهار را با ما بخوری … به اتاقت آمدم مثل همیشه پاسخ سلامم بوسه ای عاشقانه بود … به تو گفتم که مهمان دارم …

" مهمون داری ؟ کی هست ؟ "

" یکی از همکلاسی هام "

" مریم ؟ "

" نه اسمش طراوته … تازه به مدرسه ی ما اومده … خیلی دختر خوبیه … بیا بریم باهاش آشنا شو … "

طراوت خیلی راحت با تو و آقا جون و شایان و رامتین روبه رو شد و این برای من که از آشنایی و حرف زدن با غریبه ها هل و دست پاچه میشدم جالب بود … به او گفتم که اگر راحت نیست ناهار را به اتاقم بیاورم که خندید " خونواده به این خوبی … چرا باید ناراحت باشم و رو بگیرم ؟ " لبخندی زدم " باشه … فقط خواستم تو راحت باشی … "

سر سفره کنارم نشست … باز هم خیلی راحت بود و خونگرم … تو و شایان و رامتین را مورد خطاب قرار می داد … این برایم عجیب بود … شاید برای شما هم ….



پس از ناهار برای رفتن به مدرسه حاضر شدم . تو گفتی که ما را خواهی رساند . به حیاط رفتیم و منتظر شدیم تا تو بیایی که مهلا از خانه ی شما بیرون آمد … مثل این چند وقت بی حجاب و بی خیال …

برای من پشت چشم نازک کرد و جواب سلام طراوت را به سردی داد . من که برایم مهم نبود اما دوست نداشتم طراوت حس کند که بین ما مشکلی وجود دارد …

" معرفی نمی کنی شهرزاد "

نگاهی به طراوت که خواستار آشنایی بیشتر با مهلا بود انداختم و با اکراه گفتم " دختر عموی صفا … " و اشاره ای به طراوت کردم " دوستم طراوت "

طراوت که جوششی عجیب نسبت به همه داشت با لبخند گفت " شما خیلی زیبا هستین مهلا خانوم … "

مهلا که خودشیفته و مغرور از زیباییش بود لبخند کمرنگی بر لب آورد " ممنون … شما لطف داری و البته زیبایی شما هم چشمگیره "

طراوت خندید "نه بابا … ما که معمولی هستیم … به نظر نمیاد اهل اینجا باشید… "

" تو دختر باهوشی هستی … درسته … من تازه از آلمان برگشتم … "

کاش زود می آمدی … حوصله ی کنجکاوی های طراوت و فخر فروشی های مهلا را نداشتم …

طراوت گفت " چه جالب … من هم اونجا به دنیا اومدم و فقط سالهای اول تولد اونجا زندگی کردم… اما برادرم مدام به اونجا سفر می کنه … "

جالب بود من تا آن لحظه نمی دانستم که طراوت در آلمان به دنیا مده است ..

romangram.com | @romangram_com