#باز_آ_و_بر_چشمم_نشین__پارت_55


*****************

وقتی عمه گفت " دوستت دمه دره " خیلی تعجب کردم … این اولین بار بود که مریم به خانه مان می آمد … با خوشحالی رفتم دم در و … از دیدن طراوت جا خوردم …

با لبخندی محو سلام گفت و من بی تامل پاسخش گفتم " راستش تعجب کردم از دیدنت "

" حق داری … ببخش مزاحمت شدم … "

" این چه حرفیه ؟ بفرما داخل … "

با من به درون آمد … به نظرم مثل همیشه نبود … زیاد سرحال نشان نمی داد .

" چیزی شده طراوت ؟ "

نگاهی به درختان با غچه ها ی حیاط که سوز و سرما کمی رنگشان را زرد کرده بود انداخت " چه خونه ی دلبازی دارید … "

لبخندی زدم " به خاطر این همه دار و درخت اینطوری به نظر می رسه .. ."

نگاهی به ساختمان خانه ی شما انداخت و نگاهی به خانه ی خودمان و در آخر به خانه ی عمو مسعود و گفت " سه تا ساختمون بزرگ … اونم یک جا ؟ چه جالب ؟ "

"آره … اون ساختمون مال عمه مه و این یکی هم مال عموم و اون آخریه هم خونه ی ماست … "

نگاهش رنگ تعجب گرفت و با شوق گفت " وای خوش به حالت … چقد اینجوری کنار هم بودن خوبه … "

" آره .. و فکر کنم شما خونواده ی کم جمعیتی باشید … درسته ؟ "

سایه ی اندوه به ناگه چهره اش را تار کرد " آره …. خیلی کم جمعیت … البته اگه بشه اسمشو خونواده گذاشت … "

" چرا ؟ اتفاقی افتاده ؟ "

" گفتنش چه فایده ای داره … سرتو به درد میاره …. "

با اینکه دوست داشتم بدانم اما گفتم " باشه … هر جور راحتی .. "

به مقابل خانه ی خودمان رسیده بودیم ؛ تعارف کردم وارد شود . خوشحال بودم که با اینکه چادر به سر ندارد ظاهرش موجه ست .

مادر از دیدنش تعجب کرد اما با رویی گشاده از او استقبال کرد … و او با دیدن مادر مثل هر کس دیگه ای خیلی زود شیفته ی مهربانی اش شد …

شیرین هم دقایقی به اتاقم آمد و طراوت از آرامشی که در وجود او همیشه حاکم بود خیلی خوشش آمد … شهره هم که مدرسه بود …

وقتی بار دیگر تنها شدیم گفت : ببخش که مزاحم تو و خونواده ات شدم … راستش با مامانم حرفم شده … "


romangram.com | @romangram_com