#باز_آ_و_بر_چشمم_نشین__پارت_218

لبخندم را تکرار کردم:حتما … توام مواظب خودت باش .

رفت ..روی تخت دراز کشیدم … باز هم فکر و خیال تو … کاش وقتی به بیمارستان بر می گردم تو رفته باشی !! دیگر نمی خواهم ببینمت .حتی اتفاقی !



دلم نمی خواست وارد بیمارستان بشوم . می ترسیدم از رو به رو شدن با تو … از اینکه نکند دلم بی اراده بلرزد .. هر چند به خودم اعتماد داشتم اما باز هم …. .

لباس پوشیدم و وارد ایستگاه پرستاری شدم . کاش هستی زودتر می آمد … وجودش به من آرامش می داد …

ــ مریض دیشبی بود که گفتی اقوامتونه …

قلبم لحظه ای ایستاد نگاهم را به پارسا دوختم . چه می خواست بگوید ؟!

ــ متاسفم اینو می گم اما …

خدای من .. چه شده بود؟!

ــ یه دائم الخمره …

متعجب به دهانش چشم دوختم . دائم الخمر ؟ تو ؟!!

اخم کردنش را دیدم : حالت خوبه ؟ چرا اینجوری نگام می کنی ؟ واقعا می شناختیش ؟

سر تکان دادم : سالها پیش … دیگه ازش خبر نداشتم …

ــ حالش خیلی خرابه … همین یک ساعت پیش دیوونه شده بود ….

بقیه ی حرفهایش را نمیشنیدم . پاهایم بی اراده به سوی اتاقت کشیده شد اما نرسیده به آن ایستادم … به من چه که حالت خوب نبود به من چه که …

اگر می گفتم به من چه پس این اشک هایی که در چشمم دویده بودند چه می گفتند ؟ ! برگشتم . به من مربوط نبود که خوب نیستی .. من هم خوب نبودم یادت هست ؟ خانه ی پدری و آن همه تهمت و افترا و زیرزمین و تنهایی و ….

به این خاطرات تلخ فکر کردم تا دلم برایت نسوزد . تا دستِ دلم نلرزد!

شماره ی رامین را گرفتم .

ــ جانم شهرزاد ؟

ــ سلام .

ــ سلام عزیزم . خوبی ؟

ــ خوبم .. کجایی ؟

romangram.com | @romangram_com