#باز_آ_و_بر_چشمم_نشین__پارت_217
پارسا : دیدینشون ؟ خوب بودن ؟
سعی کردم خونسرد باشم از این پرستار کنجکاو بدم می آمد … همیشه در کار دیگران دخالت می کرد و می خواست سر از کار همه در بیاورد…
ــ آره دیدم .. خداروشکر خوبه …
لبخند زد : فکر کردم نمی تونین بریددیدنش ..
اخم کردمو بی آنکه جوابش را بدهم از او دور شدم …
همه ی حواسم به تو بود …کاش می دانستم چرا به این روز افتاده ای ..دکتر الوندی می گفت کسی که همراهت بوده گفته از ساختمان بلندی افتاده ای …
موضوع برایم گنگ بود !
روی صندلی نشستم … سعی کردم مشغول کارم شوم و حواسم را از تو بگیرم ..اما مگر می شد ؟ کلافه بر خاستم و به سمت پنجره رفتم آن را گشودم تا هوای تازه به درون بیاید و کمی از آن حالت خارج شوم .
کاش می توانستم بی خیال اتاق شماره 114 شوم … برایم مهم نباشد که چه بر سرش آمده .. اما خونم می جوشید .. هرچه را که نا دیده می توانستم بگیرم نسبت خونی ام را نمی توانستم …
نیمه شب بار دیگر به تو سر زدم … خواب بودی … آرام وارد اتاقت شدم ..می ترسیدم صدای قلبم بیدارت کند !
کنار تختت ایستادم … نگاهت کردم … عمیق … همه ی خاطرات خوب و بد در ذهنم .. پیش چشمانم جان گرفتند…
همه ی بچگی هایم … 17 سالگی ام … اکنون نزدیک به 26 ساله بودم و تو …تو هم 33 ساله تقریبا ..نزدیک به 34 اما موهایت زیاد سپید شده بود … به نقره ای می زد ..همانطور خوش حالت …
چهره ات نشکسته بود زیاد فقط خط اخم عمیقی بین ابروهایت افتاده بود .. تارخ که به یادم آمد بی سر و صدا همانطور که آمده بودم برگشتم .. من هرگز به همسرم خیانت نمی کردم . حتی با یک نگاه !!
************
سرحال نیستی قربونت برم .. دیشب خیلی خسته شدی ؟
چشم در چشمان مهربانش دوختم : آره .. خیلی … دستم را دور گردنش انداختم : دوستت دارم ….
خیلی وقت بود راحت این جمله را بر زبان می آوردم .
لبخند زد : نیازی هست بگم من بیشتر ؟
خندیدم : نه ..اثبات شدست ..اما ما هم شما رو کم دوست نداریم .
دستم را بوسید : من دیگه برم گلم که دیرم شده توام بگیر بخواب . شب میام می خوام سرحال ببینمت .
romangram.com | @romangram_com