#باز_آ_و_بر_چشمم_نشین__پارت_212
ــ چیزی شده ؟
به سمت اتاقش رفت : چی می خواستی بشه … پدرت همه چیزو از چشم من می بینه …
ــ از چشم تو چرا ؟
ــ فکر می کنه اون شب من از تو خواستم بریم خونه شون .. یا اینکه از قبل من همه چیزو بهت گفتم و …
ــ خب ؟
ــ امروز اومده بوده محل کارم … با حرفایی که بهم زده آبرومو جلوی همکارام برده !! حقشه منم برم همه زارو زندگییشو بریزم روی دایره .. تا از یه جا مونده و از یه جا رونده بشه …. اما به خاطر تو این کارو نکردم… به خاطر حرمتی که برای مادرت قائلم نخواستم اون که این زندگی رو به هم می ریزه من باشم .. از من به اندازه ی کافی به این زن بی چاره رسیده ..کم غصه ی تورو نخورده با اون کارایی که برای رسیدن بهت انجام دادم !اما خیلی اعصابم به هم ریخته …
حرفی نداشتم که بزنم .. من فقط یک کالا بودم که در معامله ی آن دو رد و بدل شده بودم … نه می توانستم آرامش کنم نه می خوستم !!
اتاق را ترک کردم … مادرم به زودی می فهمید .. شاید هم فهمیده بود !!!
دوباره تماس گرفتم اما کسی جواب نمی داد …. دلشوره به جانم افتاد ….به یاد رامین افتادم .. شماره اش را گرفتم ……..
****************
ماشین را به درون بردم . مادر را پشت پنجره دیدم . حتما برای همین چند دقیقه دیر کردنم خیلی نگرانم شده بود . پیاده شدم . در را بستم و به طرف ساختمان به راه افتادم .
در را باز کرد و همراه با پایخ سلامم معترض گفت : کجا موندی دختر .. دلم هزار راه رفت !
به رویش لبخند زدم و صورتش را بوسیدم : ببخشید مامان گلم … هستی ماشین نداشت تا رفتم برسونم و برگردم دیر شد ….
دررا بست : تلفنتو چرا جواب نمی دی ؟!
ــ تو کیفم بوده نشنیدم .. عذر مامان خانوم …
به سمت اتاقم رفتم : شهره چطوره ؟
ــ از صبح خیلی بهتره ….الانم خوابه …
قبل از وارد شدن به اتاقم آرام در اتاقش را باز کردم و به درون سر کشیدم . خواب بود …. در را بستم و به سمت پله ها رفتم.
ــ تارخ واسه شام میاد ؟
ــ آره اما یه خورده دیر تر اگه گرسنه تونه ….
ــ نه عزیزم . منتظر می مونیم.
وارد اتاق شدم …. تاریک بود ! بی آنکه چراغ را روشن کنم به سمت تخت رفتم . کیفم را روی میز گذاشتم و خودم را روی تخت رها کردم … چقدر خسته بودم …. درس هایم خیلی سنگین شده بود … برای بهترین بودن تلاش زیادی می طلبید … بهترین بودم … هستی هم بهترین بود … تنها رقیبم !! به هم حسادت نمی کردیم رفیق بودیم و از پیش رفت هم خوشحال می شدیم …. همه می دانستند که خواهریم … و چقدر برایشان عجیب بود که آنقدر تفاوت سنی مان کم است … و اینکه به هم شبیه نیستیم …. شبیه هم نبودیم …
romangram.com | @romangram_com