#باز_آ_و_بر_چشمم_نشین__پارت_211


ــ همه چی به هم ریخته …

تکرار کردم : همه چی به هم ریخته ؟!!!

ــ آره …همه چیز .. چرا به من نگفته بودی ؟!! چرا دیشب …

صدای گریه اش در گوشم پیچید …

ــ مامانم رفت …

نمی دانستم چه باید بگویم … چگونه می توانم آرامش کنم !

ــ میای اینجا ؟

ــ آدرس بده …



*****************

ــ دیشب بعد از رفتن همه ی مهمونا …. مامان گیر داد که شهرزاد چی بهت می گفت … مامانم بد بینه کلا به همه چیز و به همه کس … به همه چیز با دید منفی نگاه می کنه … البته دیشب موضوع فرق می کرد مثل اینکه صحبت تو و بابامو شنیده بود … نمی خواست قبول کنه … می خواست از زبون بابا بشنوه صحت اون حرفا رو … بابا هم عصبانی شد و گفت شهرزاد دخترمه … گفت به جز شما خانواده ی دیگه ای هم دارم …

نگاهش به اشک نشست : شهرزاد ..من باورم نمیشه … چطور ممکنه یکی بتونه این همه سال دروغ بگه … من که خیلی دلم ازش گرفته … همه ی اون شبها که نمی اومد خونه به بهونه ی کار پیش شما ها بوده … و وقتایی هم که پیش ما بوده حتما …

اشک هایش را پاک کرد …

ــ مامانم خیلی ناراحت شد ..می گفت چطور تونستی این کارو با همسر اولت بکنی ..چطور دلت اومد .. چرا خواستی رو آشیون یکی دیگه خونه بسازم و توش با خیال راحت زندگی کنم … بعدم چمدونشو بست و رفت ..نمی دونم کجا …نمی دونم کی بر می گرده …

دستش را گرفتم : حالتو درک می کنم عزیزم …احساسی داری رو من هم دارم منتها خیلی بدترشو ..تو از خیلی چیزا خبر نداری … نمی دونم اگه جای من بودی چیکار می کردی!

درد و دل کردم ..برای خواهری که او هم دلش پر بود از پدری که همه ی محبت های پدرانه اش را به یکباره از من باز پس گرفته بود …

او مرا یاد شهره می انداخت … چقدر دلتنگش بودم خدایا …

پدرم رسوا شده بود .. بی آنکه من بخواهم به عمد کاری کنم که …. نه من خودم را مقصر نمی دانستم هرچند حق داشتم اگر می خواستم و می توانستم ….

حرف زدن با هستی خیلی حالم را خوب کرد .. عقده ی دلم تا حدی خالی شد … سبک شدم … مثل آن وقت ها که شهره برایم مسکن درد بود هستی هم توانست آرامش به وجودم ببخشد .

پس از رفتنش شماره ی خانه ی مادرم را گرفتم …دلم خیلی هوایش را کرده بود ! اما کسی جواب نداد … نگاهی به ساعت انداختم از 8 گذشته بود … این وقت شب …

تارخ آمد . خیلی عصبی بود …


romangram.com | @romangram_com