#باز_آ_و_بر_چشمم_نشین__پارت_209
نگاهم به دنبال تو و پدرم بود … نگاهم پریشان بود و کنترلش از عهده ام خارج !
تارخ به درون برگشت ..آرامتر شده بود . کنارم نشست . نگاهش کردم : داغونم .. حالم بده ….
نفسش بوی سیگار می داد : می خوای بریم ؟
ــ نه … هستی ناراحت میشه …
نگاهم به تو افتاد … درست روبه رویم نشسته بودی .. نگاهت هرزه بود … نمی گویم عاشق که نگاه عاشق پاک است .. تو که عاشق نبودی … از نگاهت خجالت کشیدم … نتوانستم نگاهت کنم …
سر میز موقع غذا خوردن نگاهم به آقا جون افتاد تنها بود . به سویش رفتم . نگاهش را به چشمهایم دوخت .
ــ آقا جون ؟!
سر تکان داد .
ــ شما منو به تارخ فروختین … هیچ وقت فراموش نمی کنم … من شما رو بهترین پدر دنیا میدونستم اما الان دارم می بینم همش خواب و خیال بوده .. شما یه شخصیت پوشالی و بی انصاف و خود خواه هستید !! مطمئن باشید که یه روز رسوا میشید همونطور که منو رسوا کردید … اما من وسیله ی این کار نمیشم .
خونسرد و بی خیال گفت:چقدر سنگ مادرتو به سینه می زنی… منم پدرتم.درسته بهت بد کردم اما می بینم که با تارخ خوشبختی…..
اشکم به حرف و منطق من گوش نداد و به روی گونه ام سرازیر شد:چرا نزنم؟وقتی می بینم شما با این همه ادعا در حقش چنین خیانت بزرگی رو مرتکب شدین…..وقتی می بینم که اون اینقدر به شما وفادار بوده همیشه…. مادر من بهترین….
ـــ چی شده عزیزم؟چرا گریه می کنی؟
غافلگیرم کرد… مادر هستی بود….آنقدر هل شدم که نتوانستم جوابی بدهم.اخمهای پدر بد جور در هم بود….
اشکهایم را پاک کردم:چیزی نیست خانوم…..
مشکوک به من و پدر خیره شده بود اما داشت با منصور خان صحبت می کرد….
جالب بود… حتب به نام خواندنشان هم تفاوت داشت….منصور خان… حاج منصور….
حیف از واژه ی حرمت دار حاجی که اول اسم او قرار بگیرد….
حاج منصور گفت: در مورد مشکل مادرش صحبت می کرد….
فرح خانوم با همان نگاه سوء ظن دار گفت:مگه مادرت چه مشکلی دارن؟
بغضم سنگین بود… حس می کردم دستی محکم دور گردنم حلقه شده و اجازه ی نفس کشیدنم نمی دهد….
ـــ مهم نیست خانوم… فکر کردم کمکی از دست ایشون بر بیاد که ایشون هم….
romangram.com | @romangram_com