#باز_آ_و_بر_چشمم_نشین__پارت_208
هستی مرا هم به تو معرفی کرد .. باید هم این کارو می کرد ..تو مرا نمی شناختی … اگر می شناختی که …!
ــ سلام .
هستی ادامه داد : بهترین دوست دانشگاهیم …. عه راستی چرا تنها اومدی ؟ عمه اینا کجان ؟
من جای تو رو را گرفتم . بهت زده شدم . مگر عمه و پدرت هم خبرداشتند ؟ بیچاره مادرم … بیچاره !!!
گیج شدده بودی .. مثل من .. حالت خوب نبود درست مثل من …
ــ مهمون داشتند من هم به خاطر هیراد اومدم …
ــ مامان که ا قبل خبر داده بود … دعوت کرده بود ..
ــ چی بگم هستی جان … مهمون ناخونده … از همکارای آقاجون … عذر خواهی کردند بابت نیومدنشون .
بغضم سنگین تر شد … پس فقط مادرم نمی دونست !! پس همراز زیاد داشت حاج منصور !! همین بود که طرفتان را گرفت ! من دختر محبت بودم .. دختر زنی که عاشقش نبود !! خب باید هم طرف تو را بگیرد ..تو که زار و زندگیش را می دانستی …
هستی : خوشحال می شدیم اگه می اومدند … به هر حال خوش اومدی پسر صفا جون .
صفا جون گفتنش آتشم زد !! با همان لحن گفت که من می خواندمت !! نگاهت در نگاهم نشست … داغ و آتشین !
سرم را پایین انداختم . مرا چه به نگاه عاشقــ ….
نه دیگر فریب نگاهت را نمی خوردم … من به تو خیانت نکرده بودم . به تارخ هم نمی کردم …این مرام من بود !درست مثل مادرم …. او که خیانت به این بزرگی را …
با هستی همراه شدم . سینه به سینه ی تارخ … بر افروخته و عصبی بود : برم بیرون سیگار بکشم …
حال من بدتر بود . مانعش نشدم : برو !
ــ اگه می دونستم اینم میاد راضی نمی شدم …
بازویش را گرفتم : من نمی دونستم میاد .. نمی دونستم از زندگی پدرم خبر داره …
نگاهش را به چشمانم دوخت : منم خبر داشتم !! فکر می کنی واسه چی تو رو به من داد ؟!!
خدای من !
دستم از دور بازویش شل شد … کاش نیفتم … پس پدرم برای حفظ آبرویش مرا به او فروخته بود !!!
اشکی که در چشمانم حلقه زد را پس زدم وقتش نبود ! وقت کم آوردن و گریه کردن نبود !
از او فاصله گرفتم . هستی مرا به دوستانش معرفی می کرد … با همه دست می دادم اما یادم نمی آید چه می گفتم یا چه می گفتند !! ذهنم فقط درگیر این بود که تو را آنجا دیدم … تارخ از ماجرا خبر داشته !
romangram.com | @romangram_com