#باز_آ_و_بر_چشمم_نشین__پارت_184
ــ از تو خجالت می کشه …
نگاهش را خیره کرد به صورتم : خیلی خوشگلی !!!
خجالت نکشیدم .. دلم نلرزید … خوشحال نشدم .. چندشم شد !
لبخند سردی زدم : می دونم …
خندید : شیطونی نکن که واست بد می شه ها … من عاشق شیطنتم …
لبخندم را جمع کردم : منم اونقد شیطونتم که می دونم از دستم عاصی میشی .
دستم را گرفت : خیلی خوشحالم که تو رو دارم .. دیشب از شوق داشتنت خوابم نمی برد …
بر عکس من .. از غصه ی حضورش تو زندگیم خواب به چشمانم نیامده بود .
لحظه به لحظه ی آن شب برایم پر از تلخی بود … کامم چون زهر بود … حالم از خودم هم به هم می خورد.. داشتم بد می شدم … یک دروغگو .. نمی دانستم وقتی حقیقت را بفهمد چه عکس العملی نشان خواهد داد … کمی نگران بودم .
بی صبرانه منتظر بودم جشن به پایان رسد و همه چیز را بگویم و خودم را راحت کنم … هرچه که اتفاق می افتد مهم نبود …. اگر با عصبانیت مرا بر می گرداند به خانه ی پدر .. آنوقت من می گفتم که تو با من …. آه فکر های در هم و بر هم داشت دیوانه ام می کرد .
حرکاتی که باید به خواست فیلم بردار انجام می دادم بیشتر عصبی ام می کرد .. نمی توانستم بخندم .. نمی توانستم برقصم . شام بخورم .. هیچ چیز نمی خواستم .. شنیدن حرفهای در گوشی عذابم می داد .. دلم برای رامین می سوخت .. کاش می توانستم ببینمش …
تبریک عزیز جون دلم را گرم کرد .. برای عاقبت به خیر شدنم .. نه برای خوشبخت شدنم با تارخ .
خواهر ها و دختر عموهایم همه به آرایشگاه رفته بودند .. چقدر زیبا و خواستنی شده بودند … یادش بخیر همین گذشته ی نه چندان دور ..من هم مانند آنان فارغ از غم بودم .. نگاهم در پیشان بود شادیشان دلخوشم می کرد …. آن هامرا یاد خودم می انداختند .
**************
بالاخره جشن تمام شد … با همه ی تلخی هایش .. نقش بازی کردن هایش تمام شد.
به همراه تارخ قدم به خانه ای گذاشتم که برای اولین بار می دیدم . خانه ای که هیچ یک از وسایلش جزء جهیزیه ی من نبود … تارخ از من و خانواده ام جهزیه نپذیرفت … چه بهتر … قرار بود همان وسایلی را به همراه بیاورم که بیشترش را با تو و سلیقه ی تو انتخاب کرده بودم … چگونه می توانستم از آن ها استفاده کنم ؟
پدرم مبلغ قابل توجهی را به حسابم واریز کرد ..به جای جهیزیه ای که حق من می دانست بر گردن خودش . چیزی که برای من کمترین ارزشی نداشت.
خانه ی زیبایی بود … بزرگ و دلباز ..اما دل گرفته ی من با این چیز ها باز نمی شد .
تنها شده بودیم .. می ترسیدم از مردی که زندگیم را نابود کرده بود و نام همسر را یدک می کشید! نگاه مشتاق و لبخندش که رنگ عوض کرده بود مرا بیش از هرچیز می ترساند …
ــ از خونه مون خوشت میاد عزیزم ؟
خونمون ؟ خانه ی من و او … خدایا حتی فکرش هم از ذهنم نمی گذشت که روزی …
زبانم کاری به احساسم نداشت با نگاهم که به اطراف می چرخید در دهانم چرخید : آره .. عالیه … بهتر از این نمیشه .
romangram.com | @romangram_com