#باز_آ_و_بر_چشمم_نشین__پارت_183


مادر آمد … نگاهم را از نگاه تارخ گرفتم و به بستی در حال آب شدنم دوختم … تو از من سواری گرفته بودی و من می خواستم از او بگیرم ..این قابل قیاس نبود !!

****************

در آینه ی قدی آرایشگاه به خودم نگاه کردم و چشمانم لبریز از اشک شد ..باز هم حسرت های دلم بالا آمد و مقابل دیدگانم نشست …. اما اشک هایم را پس زدم ..با خود گفتم الان وقت گریه و نشون دادن ضعف نیست …. دشمن بیرون به انتظارم ایستاده ….. نباید متوجه نقش بازی کردنم بشه … باید مثل همین چند وقت که بی تفاوت رفتار کردم و آروم و راضی نشان دادم ادامه بدم ….

آرایشگرآخرین بار صورت و موهایم را چک کرد و شیرین کمک کرد شنلم را بپوشم … چند روزی بود که بی آنکه به روی خودش بیاورد با من چگونه رفتاری داشته صمیمیت از سر گرفته بود .. اما دیگر برای من شیرین نبود نه خودش نه محبت هایش .

از آرایشگاه که خارج شدم سوز سردی به صورتم خورد … باران می بارید … نم نم و عاشقانه ! چه زیبا بود … کاش در آن موقعیت نبودم و می توانستم تنها باشم و کمی قدم بزنم .

جلو آمد … کت و شلوار دامادی خیلی برازنده اش بود .. اما هنوز حسرت دیدن تو در این لباس را در گوشه ی قلبم حس می کردم .

ــ سلام …

دسته گل را از دستش گرفتم : سلام .

به رویم لبخند زد و دستم را گرفت …. روز پیش بی سر و صدا به هم محرم شده بودیم …. خواست پدر بود … به خاطر آبرویش !

ــ مبارکه شهرزادم . تو بی نظیری …

لبخندم سرد بود و بدون احساس … در ماشین را گشود و سوار شدم … فیلم بردار از بدترین لحظات زندگیم فیلم می گرفت … بدترین لحظه ها را برایم همیشگی و ماندگار می کرد . لبخند های زورکی حالم را به هم می زد … دلم می خواست با همان ناخن های بلندم به صورتش چنگ بزنم … اما همه ی خشمم را پشت لبخند مصنوعیم پنهان کرده بودم … آخر شب حالش را خوب می گرفتم … حتما قیافه اش دیدنی خواهد شد وقتی حقیقت را بگویم .

جشن در تالاری بزرگ بر گزار می شد … مهمانان زیادی دعوت داشتند … اکثرا فامیل خودمان بودند … همه بودند .. حتی تو و خانواده ات …

وارد شدیم .. می دانستم حرف هایی را که تا آن لحظه پشت سرم گفته می شد را ممکن است لا به لای صحبت میهمانان بشنوم .. در نگاه هایشان بخوانم ! می خواستم بی تفاوت بگذرم .

جشن با شکوهی بود … کاش من عروس آن جشن نبودم … شاید خوش می گذشت !!!

حرف هایی را که نباید می شنیدم را شنیدم … نگاه هایی را که نباید می دیدم را دیدم … مهم نبود .. هیچ چیز به اندازه ی دل شکسته من مهم نبود ! در دل برای خودم بی صدا خون می گریستم .. بیچاره من و آرزوهایم .. بیچاره دلم که چقدر تو را می خواست .. بچاره احساسم که هنوز هم به تو ….. هنوز هم وفایش با تو بود …

در جایگاه مخصوص جای گرفتیم … نگاهم را روی حاضرین گرداندم … مهلا در سکوت خیره شده بود به من … از نگاهش غرور و تکبر می بارید !!! چقدر هم به خودش رسیده بود … بیشتر از منِ مثلا عروس !

نگاهم را گرفتم و چشمانم در چشمهای طراوت خیره ماند … جلو آمد . چه زیبا شده بود . اما …. غم نگاهش … عجیب بود ! خیلی عجیب ! او را اینگونه ندیده بودم .

مقابلم ایستاد : تبریک می گم .

لبهایم برای گفتن حرفی گشوده نشد … در آغوشم کشید : منو به خاطر همه ی بدی هام ببخش .

بی حرکت ماندم … رهایم کرد و رو به تارخ گفت : مبارک باشه .. برات آرزوی خوش بختی دارم .

جعبه ی هدیه را داد و رفت … به تارخ نگاه کرد م : از چی ناراحت بود ؟


romangram.com | @romangram_com