#باز_آ_و_بر_چشمم_نشین__پارت_177


شب ها هم که خواب نداشتم . همین که چشم می بستم در نظرم چن دیوی زشت و سیاه پدیدار می شدی و خواب و آرامش را از من می گرفتی …

آن شب هم خواب به چشمانم نمی آمد . رامین در حیاط بود .. این را از بوی سیگارش فهمیدم . پس از مدتها دلم هوای حرف زدن با او را کرد . همه خواب بودند . رفتم پایین … با دیدنم ناباورانه لبخند زد : خدای من.. بین کی اینجاست ! بیا اینجا فدات بشم …

بی حرف با فاصله در کنارش نشستم .

مشتاقانه نگاهم می کرد : بهتری عزیزم ؟

نگاهش نمی کردم : آره !

ــ خیلی نگران بودم …

ــ ممنون .. تو همیشه به من محبت داشتی .

ــ چرا تا الان نخوابیدی ؟

ــ خیلی وقته نمی تونم بخوابم …

ــ یعنی هنوزم بهش …

ــ دلم نمی خواد بهش فکر کنم اونه که منو رها نمی کنه .. می ترسم دیوونه بشم از دستش …

ــ مادرم داره راضی میشه …. بعد از اون می تونم اونقدر بهت محبت کنم که …

نگاهش کردم . چشمان سیاهش چه مشتاق بود … نه … من هرگز زندگی او را به گند نمی کشیدم ..رامین خیلی خوب بود .. لیاقتش خیلی بیشتر از بودن با منه بیمار بود که می دانستم هرگز خوب و رو به راه نخواهم شد !

ــ داری سعی بی خود می کنی ….

ــ چی ؟ !! هنوزم منو در حد صفا نمی دونی ؟

ــ نه … حیف تو که با اون مقایسه بشی … رامین اگه یه درصد احتمال داشت من بهت جواب مثبت بدم ….

کاش می توانستم بگویم … اما چگونه ؟ ممکن بود با تو درگیر شود …. بیش از پیش آبرویم می رفت .

منتظر بود : خب ؟ چرا درست حرف نمی زنی ؟ بعد از گذشت 6 ماه هنوزم نمی خوای باور کنی که اون دیگه بر نمی گرده تو زندگیت ؟

ــ من همچین فکری نمی کنم . منتظر چنین اتفاقی نیستم …. فقط نمی خوام زندگی تو رو هم …

ــ شهرزاد داری عصبیم می کنی … دلیل اصلیت چیه ؟

می خوای ثابت کنی بهش وفا داری ؟چه فایده ؟ اگه می خواست بفهمه که …


romangram.com | @romangram_com