#باز_آ_و_بر_چشمم_نشین__پارت_176

ــ نمی ذارم …

ترسیدم . من ! از تو ! خدای من کارم به کجا رسیده بود که باید از تو و آغوش امنت می ترسیدم … فرار می کردم ….

حرکتم را که دیدی محکمتر مرا به خود فشردی ….

ــ اون صفایی که می شناختی مرد .. تو همین چند ماه مرد …. خوراکم شده فکر کردن به تو و … مشروب و سیگار !

حرف هایت شوک شدیدی به من وارد می کرد اما همچنان برای دور شدن از تو تقلا می کردم : دیر متوجه شدی ..منم کم سختی نکشیدم ..دیدی که تا پای مرگ رفتم و برگشتم .. تو منو تباه کردی لعنتی ….

پیشانی ام را بوسیدی …

ــ هیچکی برام تو نمیشه …

اشک هایم روان شد .. با من چه می کردی ؟به سینه ات کوبیدم …

ــ ولم کن لعنتی …

رهایم نکردی … زورم به تو نمی رسید … حرف هایت دیوانه ام می کرد …. خدای من چه اتفاقی داشت می افتاد ؟!!

ــ کاری می کنم که نشه مال کسی بشی ….

دقایقی بعد اتاقم و …. بگذار نگویم ! قابل گفتن نیست … چه عذابی کشیدم از اینکه تو برایم بیگانه بودی و ….

هنوز هم اشکهایت را پس از التماس هایم را خوب به خاطر دارم … عذر خواهی هایت پس از آن هم به یاد دارم … مرا بیش از پیش تباه کردی !!! چرا هیچ کس نبود که به داد من برسد ؟ !!!



**************



می لرزیدم ..حالم خیلی بد بود .. . فشارم افتاده بود و چشمانم تار می دید …. نمی دانم کی رفته بودی و بقیه کی برگشته بودند ؟ شهره به اتاقم آمد و با دیدنم وحشت زده شد … مادرم را صدا کرد و او هم با دیدن حالم به سر و صورتش زد که چه شده ؟ چه بلایی به سرم آمده ؟ لب باز نکردم … قادر نبودم بگویم با من چه کردی … یعنی هنوز باور نکرده بودم .. چگونه می توانستمدر موردش سخن بگویم ؟

آنقدر بدحال شدم که مادر و شایان مرا به درمانگاه رساندند … هیچ کس متوجه نشد ضعف من از ترس زیاد بوده است … با گرفتن سرم حالم کمی بهتر شد .. اما روانم بد زخمی شده بود .. چشم بر هم می گذاشتم کابوس می دیدم ….

آخر چطور توانستی ؟ !!

روزگارم را از آنچه بود سیاهتر کردی … آنقدر عصبی و بد اخلاق بودم که هیچ کس رغبت نمی کرد با من حرف بزند … شهره دیگر به اتاقم نمی آمد .. نه اینکه مانند بقیه بشود ..بیچاره تحمل دیدن او را هم نداشتم … از خودم می راندمش … رامین چند بار تا دم اتاق آمد و حالم را پرسید اما او را هم نمی خواستم ببینم . برایم مهم نبود که ببینم چطور برای راضی کردن پدر و مادرش تقلا می کند ..می شنیدم که مادرش می گوید اصلا راضی نیست .. می دانستم کم کم به من انگ دیوانگی هم می زنند .. اما دیگر هیچ چیز مهم نبود …

همه ی وجودم پر از خشم بود .. خیلی دلم می خواست بتوانم تلافی کنم …. از همه ی شما .. مخصوصا تو و پدرم انتقام بگیرم … شب و روز فکر می کردم چگونه می توانم ؟ از چه راهی ؟

از تو هم خبری نبود ..نمی دانم شاید هم تصور من بود که کمتر می آیی یا اینکه اصلا نمی آیی!

romangram.com | @romangram_com