#باز_آ_و_بر_چشمم_نشین__پارت_162
نه ..مگر می شد صدایت را بشنوم و خوب باشم ؟ آن هم بعد از ده روز ندیدنت ….
باید درس هایی را که به خودم داده بودم به یاد می آوردم .. باید .. باید خونسرد می شدم یا حداقل نشان می دادم ..صدایم ..صدایم نباید می لرزید … حالا دستهایم یخ کند مهم نیست تو که نمی دیدیشان ..حسشان نمی کردی … رنگم هم بپرد مهم نیست .. تو که …
ــ الو ..شهرزاد .. صدامو داری ؟
به خودم درس پس دادم : دارم …با کی کار داری ؟ حاجی بابا هنوز نیومدن عزیز جون هم …
ــ با خودت !
با من ؟ !! خدا یا چرا یادم نمی آید با خودم چه قرار های گذاشته ام ؟!!
با وجود اینکه حسابی هل شده بودم و حالم خیلی بد بود به خودم مسلط شدم .. به هر سختی که بود موفق شدم .
ــ من ، باشما کاری ندارم !
عزیز جون را صدا کردم …
ــ عزیزجون .. تلفن …
عزیز به اتاق آمد : کیه مادر ؟
ــ بردارید خودتون متوجه میشید …
گوشی را از دستم گرفت .: الو …
نایستادم … به حیاط رفتم …
صدای موذن برخاست … نگاه چشمان پر از بغضم را به آسمان دوختم چه آرامش عمیقی در آن نهفته بود … دلم گریه می خواست ..دلتنگم کرده بودی !! به همین راحتی !!
اشک هایم فروریخت … خدایا ..چرا نمی تونم .. !!!
عطر یاس سپید فضا را آکنده بود … اشکهایم را پاک کردم و به قصد وضوگرفتن به سمت حوض رفتم … کاش این سوال از ذهنم پاک بشود … یعنی چکارم داشتی ؟؟؟
کاش عزیز جون متوجه حال خرابم نشود ..باید تا قبل از آمدنش قامت ببندم برای نماز …
سجاده ام را آوردم همانجا ..در حیاط … روی زیراندازی که هرغروب عزیز پهن می کرد و همانجا افطار می کردیم انداختم .. رو به خدا ..تا بلکه آرام بگیرم … اما همین که شروع کردم اختیار اشک هایم را از کف دادم … خدایا من به تو ..به حمایتت محتاجم … این عشق منو از پا می ندازه … کمکم کن حالا که مال من نیست ازیاد ببرمش . دیگه با شنیدن صدایش ..با دیدنش .. اینطور بیچاره نوشوم . دست و پای من و دلم نلرزد ….
ــ قبول باشه مادر !
اصلا متوجه آمدنش نشده بودم . اشکهایم روی صورتم خشک شده بود حس بدی می داد اما سبک شده بودم و این بهترین حس و حال بود !
ــ ممنون …ان شاالله که خدا قبول کنه …
romangram.com | @romangram_com