#باز_آ_و_بر_چشمم_نشین__پارت_161
چمدانم را حاجی بابا در صندوق عقب اتومبیلش گذاشت … بی آنکه از کسی جز شهره خدا حافظی کنم سوار شدم . نگاه مادرم اشک آلود بود اما بی تفاوت گذشتم … آنجا که باید حمایتم نکرده بود ..هنوز دلگیر بودم . رامین هم که نبود … صبح زود رفته بود ..می دانستم که به عمد نمانده … همه برای بدرقه مان آمدید ..بدرقه ی من که نه … حاجی بابا و عزیز جون ….
نگاهت را که حس کردم به طرفت برگشتم … سریع رو گرفتی … نگاهت …. نه … پشیمان نبودی !!!
به راه افتادیم . حس پرنده ی قفسی را داشتم که تازه آزاد می شود !!! نفس کشیدم … حس و حالم بهتر بود .
بودن در کنار حاجی بابا و عزیز جون حال و هوایم را حسابی عوض کرد … کمتر به بدبیاری هایم فکر می کردم … به تو و جداییم از تو … اما همواره در تمام لحظات قبل از خوابم حضور داشتی … لحظاتی که خانه در آرامشی ژرف فرو می رفت … وقتی که ذهنم نیاز به آرامش بیشتری داشت .. درست آن لحظات بود که یاد گذشته و ایام خوشی که با تو و دیگران داشتم …. چون سوهانی روحم را میسایید و می آزرد .. نمی دانستم مرا تا کی گریزی از تو نخواهد بود ؟
روز ها حاجی بابا به باغ و مزرعه می رفت و من و عزیز جون در خانه می ماندیم
در کارها به عزیز جون کمک می کردم ..به اسب ها و مرغ و خروس ها غذا می دادم …. آن ها هم کم کم به من عادت می کردند… چه خوب معنای مهربانی را درک می کردند زبان بسته ها ..درست بعکس ما آدمها که گاهی دستی را که عسل به دهانمان می گذارد گاز می گیریم … قدر هم را نمی دانیم ..
هوای پاک و سالم روستا خیلی با روحیه ی درب و داغانم سازگار بود .. اعصاب از دست رفته ام را به خوبی و به سرعت ترمیم می کرد …. .. گاهی به منزل حاج علی می رفتیم و آنجا هم دختر ها و نوه هایش حضور داشتندو با وجودشان سرگرم می شدم … خلاصه بگویم که بهترین اتفاق این بود که به آنجا رفتم !!
رامین هرشب تماس می گرفت … تماس هایش موجب رد و بدل شدن نگاه های معنا دار بین حاجی بابا و عزیز جون می شد … نگاه هایی که امیدی در آن می درخشید ..اما آن ها که از دل من خبر نداشتند …نمی دانستند هنوز هم تو را ….
ای داد و فریاد از دست این دل بی عار … از دست این دل رسوا …. گاهی هر چه که از دهانم بیرون می آمد را در دلم بارت می کردم … هر چه … و بعد بق کرده و غمگین می نشستم به حال زار خودم و روز های نیامده ای که امید ها برایش داشتم زار می زدم … دلم تو را می خواست و من مخالفش بودم …دلم دیوانه بود اما من سر عقل آمده بودم …. دیگر محال بود … محال بود تورا … آه نمی دانم .. نمی دانم بالاخره می توانم بر دلم غالب شوم یا نه … می توانم تو را از ذهنم پاک کنم یا نه ..آخر می دانی گاهی ذهنم هم بر خلاف من با دلم هم نوا می شد .. بی قرارم می کردند ..کلافه ام می کردند …. آن جا بود که یکی از اسب ها را که رامتر از بقیه بود سوار می شدم می زدم به دل دشت و دمن …. سواری به من آرامش می داد … حال بدم را خوب می کرد … وقتی هم که بر می گشتم با عصبانیت و سرزنش عزیز جون مواجه می شدم …. اما حاجی بابا بیشتر درکم می کرد به غر زدن های عزیز جون که من دست او امانت هستم … برایم نگران می شود و تا برگردم زبانم لال می میرد و زنده می شود لبخند می زد : بذار دخترم راحت باشه … اتفاقی نمی افته عزیز …
دست به گردن عزیز می انداختم و صورت سفید و با نمکش را می بوسیدم : قربون اون اخماتون بشم … به خدا سوار کاری خیلی حالمو خوب می کنه ..اصلا سرحال میام ..اما اگه شما بگی نرو دیگه نمی رم ….
خنده اش می گرفت : من بگم نمی ری ؟ شیطون چند بار تا حالا به من قول دادی ؟
حاجی بابا می خندید : من از چشماش می خونم اینبارم آخرین بار نیست که قول بیخود می ده ….
می خندیدم … خنده هایم بار دیگر با لبهایم آشتی کرده بودند ..دور از تو بودن فقط روزهایم را شاد و روشن کرده بود اما شب ها …. شب ها اشک بود و آه ….
با آن ها حتی از بودن با پدر و مادرم هم راحت تر بودم … چقدر هوایم را داشتند …
بهرام هم زیاد به ما سر می زد ..تازه نامزد کرده بود و نامزدش را هم با خود می آورد دختر خوبی بود اما کم حرف و خجالتی …
ماه رمضان از راه رسید … چه صفای خاصی داشت … دم افطار منتظر می ماندیم تا حاجی بابا برگردد … با دست پر می آمد … با لب خندان می آمد … با یکد دنیا محبت که خرج ما می کرد …. و به راستی که محبت هایش چه التیام بخش بودند …
با صدای زنگ تلفن به اتاق رفتم … گوشی را برداشتم …
ــ بفرمایید ؟
ــ سلام ….
شنیدن صدایت … حالم را دگرگون کرد !
ــ خوبی ؟
romangram.com | @romangram_com