#باز_آ_و_بر_چشمم_نشین__پارت_134
***********
رامین برای چندمین بار پشت در آمد : حالت خوبه شهرزاد ؟
صدایم به زحمت از گلوی پر از بغضم بیرون آمد ….
ــ خوبم را مین ….
ــ شام خوردی ؟
نگاهی به ظرف غذایی که کنارم بود و مادر آورده و رفته بود انداختم …. لب به آن نزده بودم … اما گفتم : آره … خوردم ….
ــ بیا این پمادو بگیر بذار رو زخمات …
جوابش را ندادم . بغضم سنگین بود …
ــ شهرزاد … با توام … چراغو چراخاموش کردی ؟ از تاریکی نمی ترسی ؟
سکوتم را که دید دوبار صدایم کرد : شهرزاد خواهش می کنم ازت .. بیا بگیر … نگرانم .. خدا نکرده اگه عفونت کنه …
ــ نمی خوام رامین … خواهش می کنم برو … نگران کی هستی ؟ نبودن من بهه یچ جای دنیا بر نمی خوره …
ــ نگو قربونت برم .. پاشو بیا عزیزم … بیا .. همه چی درست میشه …
نمی شد … او چه می دانست از نقشه ای که مهلا برای زندگیم کشیده بود ؟ چه می دانست از عشق و احساس سرد شده
ی تو ؟ !! از دل شکسته ی من ؟ از زندگی بنا نشده ای که خراب شد ؟
آنقذر اصرار کرد که به سختی بلند شدم و به سمت در قفل شده به راه افتادم … در را به سمت خودم کشیدم بینش فاصله افتاد خم شد : خوبی عزیزم ؟
ــ خوبم .. رامین برای خودت دردسر درست نکن … دیگه نیا اینجا …
ــ فقط تو واسم مهمی شهرزاد .. به خاطرت هر کاری می کنم …
بعدهم پمادی که در دست داشت را از لای در به طرفم گرفت : بیا … استفاده کن … رو صورتتم بزن …
بغضم را فرو خوردم : ممنون … تو خیلی خوبی رامین … امیدوارم تو خوشی هات جبران کنم …
ــ رامین داری اون روی منو بالا میاریا …
صدای پدر رعشه به اندامم ریخت … با نگرانی گفتم : خواهش می کنم برو و دیگه نیا ..
romangram.com | @romangram_com