#باز_آ_و_بر_چشمم_نشین__پارت_133


اما همین که رفت فریاد پدر بلند شد او را صدا می کرد .. به ناچار برخاست و رفت بالا … پدر خودش آمد و در را قفل کرد و هر چه از دهانش در آمد بارم کرد .. خدایا من این مرد را نمی شناختم . چرا فراموش کرده بود خون خودش است که در رگهای من جاریست .. من همان بودم که همیشه می گفت به وجودت افتخار می کنم .. چطور مرا به حرف های تو و مهلا فروخته بود ؟ چطور مرا باور نکرده بود و شما را …

رامین آمد … چند بار به در زد ..

ــ عمو چرا دیگه درو قفل کردین ؟ … باز کنین می خوام بهش مسکن بدم ..

ــ رامین تو کاری که به تو مربوط نیست دخالت نکن ..

ــ باز کن عمو .. حالش خیلی بده …

ــ به جهنم که بده .. بذار صبح جنازش رو از اون تو بکشم بیرون ..دختری که مایه ی ننگه همون بهتر که بمیره …

کاش رامین ادامه نمی داد .. کاش آن حرف ها را نمیشنیدم …

صدای رامین را این بار خطاب به تو شنیدم : کدوم گوری هستی صفا ؟ بیا ببینم چه غلطی کردی که با این دختر اینجوری تا می کنند ؟

و صدای تو …

ــ به تو ربطی نداره .. تو فضولی نکن ..

ــ می دونی که ربط داره … نامرد .. چی به عمو گفتی که ..

فریادت به هوا برخاست : گفتم به تو مربوط نیست …

خدای من دست به یقه شدین … به هم بد و بی راه گفتین … صدای فریاد زن عمو و عمه را شنیدم و تنم لرزید .. شایان و پدر برای جدا کردنتان آمدند … رامین هنوز عصبانی بود … صدای فریادش نگرانم می کرد …

ــ تو که نمی خواستیش غلط کردی صیغش کردی ..

پدر با خشم گفت : تو چرا جوش می زنی ؟ تو که خبر از چیزی نداری …

ــ از چی خبر ندارم عمو ؟ شما شناختی که از دخترتون داریدو می ذارید پای حرفای این عوضی هوس باز که به خاطر دخترعموش داره پشت پا به همه چیز می زنه ؟ !!! عمو جون به خودتون بیاید … دارید به شهرزاد ظلم می کنید …

ــ رامین برای آخرین بار می گم .. تو دخالت نکن … من به صفا بیشتر از چشمام اطمینان دارم چه برسه به اون دختره ی …. لا اله الا …..

رامین گفت : لیاقت تو همون دختر عموته صفا نه شهرزادی که از گل پاکتره !

لحظاتی بعد رامین با پادر میانی مادرش کوتاه آمد و شنیدن صدای به هم کوبیده شدن در حیاط نشان از رفتنش می داد ….

کمی خیالم آسوده شد … نمی خواستم به خاطر من درگیری به وجود بیاید ..نمی خواستم از پدرم حرف سنگین بشنوم … شنیدن حرف هایش را تاب نمی آوردم .

دقایقی دیگر خانه در سکوتی سنگین فرو رفت . چه سکوت تلخی … مرا به وحشت م انداخت …


romangram.com | @romangram_com