#باز_آ_و_بر_چشمم_نشین__پارت_130

ــ باید دلائلشو بدونی .. اینقد خود خوری نکن …

ــ نمی تونم … حالم بده ..نمی خوام بیشتر از این …

ــ بیا بریم .. اینجوری دلم پیش توئه .

بیچاره او … این بار برای او گریه ام گرفت … برای دل مهربانش !

شرمگین رو گرفتم : رامین به فکر منه بیچاره هم باش .. تو دیگه با من اینطور تا نکن …

ــ من که همه ی فکر و ذکرم تویی … کاش می تونستم کاری کنم .. امانمی فهمم .. نمی تونم درک کنم چرا همچین کاری کرده … بیا بریم . سر فرصت باهاش حرف می زنم …

ــ هر چی که بشه من هستم ..روی من حساب کن .

ــ رامین تو رو خداتنهام بذار .. داری حالمو بدتر می کنی …

درکم می کرد .. مثل همیشه ! بی صدا همانطور که آمده بود رفت .

همه رفتند و خانه تان خلوت شد… پدرم ماند و مادرم ومن….

دلم مثل سیر و سرکه می جوشید…از اینکه بین تو و پدر… اما از اینکه پدر پس از نوشیدن چایش در سکوت رو به من و مادر گفت:ما هم رفع زحمت کنیم…

متعجب به او خیره ماندم….یعنی قصد نداشت در مورد تصمیمی که گرفته بودی حرفی به میان آورد؟

نگاهم به سوی تو چرخید… سر به زیر و اخم آلود نشسته بودی….تمام مدتی که آنجا بودم حتی یکبار هم نگاهم نکرده بودی…دلم خیلی گرفته بود… خیلی!

بی حرف برخواستم و با آنها همراه شدم.برای بدرقه نیامدی فقط به ادای احترام مقابل پدر و مادرم ایستادی…. نگاه بی قرار و عاشقم را به زحمت از رویِ دلنشینت گرفتم….هنوز هم نمی خواستی…اما نه آخرین لحظه نگاهت را به چشمانم دوختی….نگاهی که رنگِ دلخوریِ آن وجودم را لرزاند.دلخوریِ که علت آن را نمی دانستم.دیگر می خواستم هم نمی توانستم نگاهت کنم.سر به زیر انداختم و به راه افتادم.

همه ی این مدت این سوال چون خوره مغزم را خورده بود…دیوانه ام کرده بود… چه شده بود؟دلیل اینکه مرا پس زدی چه بود؟!به مهلا ربط داشت؟به بدگوئی اش به دنبالِ من؟این ندانستن ها کلافه ام کرده بود….چقدر دلم آرامش ِ روزهایِ نه چندان دور را می خواست.

******

خواب از چشمانم گریزان بود…پشت پنجره ایستاده بودم و به پرده ی کشیده ی پنجره ی اتاقت نگاه می کردم… چه شب ِ دلگیری…

پنجره را باز کردم. بوی باران مشامم را نوازش داد…. آسمان ابری بود…مثل حال و هوای ِمن… مثل روزگارِ من… مثل آرزوهایِ من.

چهارمین شبی بود که برگشته بودی…. همه ی این سه روز و چهار شب نخواسته بودی ببینی ام.از هر غریبه ای غریبه تر شده بودی…یک هفته ی دیگر مدت صیغه ی محرمیت من و تو تمام می شد…هر چند که ظاهراً از نظر تو تمام شده بود….

اشک در چشمانم نشست…یعنی دیگر هیچ گاه صدایِ طپشهایِ آرام قلبت را از نزدیک نمی شنیدم؟طعمِ نوازشهایِ دستانِ گرمت را نمی چشیدم؟نگاهت را که تنها حس می کردم مالِ منست….

اشکهایم چکید… من تو را می خواستم.!!

نبودنت در کنارم پریشان و آسیمه سرم می کرد… حالم را نمی فهمیدم…من… من دلتنگ بودم….شاید این نام را بشود بر احساس غمناکم نهاد…

romangram.com | @romangram_com