#باز_آ_و_بر_چشمم_نشین__پارت_113


در میان اشک لبخند بر لبانم نشست : خدایا شکرت ….

و باز هم اشک بود و اشک … دلم برای بودنت تمناهاداشت از خدا …. لب به دعا گشودم که هرچه زودتر چشمان زیبایت را به روی این دنیا بگشاییی …

سینه ی پر مهر مادر جای امنی بود که این بغض شکسته کاملا آب شود … در آغوشش رفتم : دعا کن مامان … دعا کن .. من بدون صفا می میرم …

بدترین خبری که می توانستم بشنوم این بود که تو برای مدتی … و یا شاید هم همیشه اسیر صندلی چرخ دار بشوی … ضربه ی هولناکی بود که همه را شوکه کرد…. معاینات نشان می داد که فعلا نمی توانی رو پاهایت بایستی … شاید هم دیگر هرگز نتوانی …

خودت از همه بیشتر بهت زده و ناباور بودی . هنوز هم که نگاهت را به خاطر می آورم وقتی که در مورد مشکلت حرف می زنی همه ی وجودم می سوزد .. درد در تنم می پیچد و چشمانم لبریز از اشک می شود …. امید های نا امید شده رادر چشمانت دیدم و بی مهابا برایت گریه کردم … دلم از غم نگاهت گرفت … چگونه می توانستم تسلی ات دهم ؟ اصلا می توانستم ؟ نه من که هیچ کس نمی توانست .

آن روزها خیلی تلخ شده بودی … لب به غذا هم نمی زدی … مادرت خیلی نگران بود … هر کاری می کرد که شاید کمی غذا بخوری و توان از دست رفته ات را باز یابی اما بی فایده بود … عمه دست به دامن من میشد .. مدتها پشت در اتاقت خواهش می کردم که مرا به درون خلوتت راه دهی اما جز فریادت چیزی عایدم نمی شد .. نمی خواستی کسی خلوت تلخ اتاقت را به هم زند هیچ کس … حتی من !!!

روزهای بدی بود … بد … سیاه … زشت … سرد … دلدگیر … همه ماتم زده و نگران . دیگر خنده و خوشی از خانه هامان رفته بود …

تو حیاط نشسته بودم و به روز های خوش گذشته فکر می کردم …. روز هایی که قدرشان را ندانستم … صدای زنگ در که بلند شد برخاستم و در حالی که روسری ام را مرتب می کردم برای گشودن در رفتم .. درراباز کردم و ازدیدن مهلا پشت در اخم هایم در هم رفت . او بود که خیلی وقت ها باعث شده بود تا قدر بودن در کنار تو را ندانم .. لحظه هایی که می توانست سفید و روشن باشه خاکستری کرده بود .

سلامش را به سردی پاسخ دادم و کنار رفتم تا وارد شود . تو او را هم نمی پذیرفتی … و من چقدر پشیمان بودم که فکر می کردم او را به من ترجیح می دهی .

در حالی که به سمت خانه تان می رفت گفت : امروز چطور بود ؟

ــ مثه هرروز …

دوباره برگشتم و لب تخت نشستم … خیلی دلم گرفته بود … دلم حرف زدن با تو را هوس کرده بود … دلم گرمای نوازشهایت را می خواست … غرق شدن در نگاه سبزت !

صدای مهلا را میشنیدم که به در اتاقت می زد : یعنی چی که خودتو حبس می کنی ؟ با این کار می خوای چیو ثابت کنی ؟ این اتفاقی که افتاده رو از چشم ما میبینی ؟

مثل همیشه مهر سکوت برلب داشتی … او هم بالاخره خسته می شد و دست بر می داشت .

صدای چرخش کلید در قفل در حیاط نگاهم را متوجه در کرد … لحظاتی بعد در باز شد و شایان به درون آمد … با دیدنش به پا خاستم : سلام داداش .

لبخند خسته ای زد : سلام عزیزم … چرا اینجا نشستی ؟

ــ همینطوری … دلم یه خورده گرفته بود …

اشاره کرد بنشینم و خودش هم کنارم نشست : بهتر نیست ؟

سرم را با افسوس تکان دادم : نه … خیلی داغونه … نمی دونم کی خوب میشه .

ــ سخته واسش … کم چیزی رو از دست نداده … باید خیلی زمان بگذره که روحیه شو بدست بیاره .

ــ کاش می اومد تو جمع .. کاش حرف می زد ..


romangram.com | @romangram_com